خرداد ۱۷م, ۱۳۸۹ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | بدون دیدگاه »
تو این مدتی که اینجام یه نتیجه ی خوشگل گرفتم. این نتیجه در اثر تلاش های متمادی بدست اومد.
خیلی راحت بگم، دخترا و پسرایی که از ایران به یه کشور جهان اول و به خصوص غربی وارد می شن، به شدت احساس خود خوشتیپ بینی پیدا کرده و شدید دنبال دخترهای یا پسرهای بسیار خوشتیپ مملکت جدیدشون هستن. از هیچ کوششی هم برای رسیدن به اونا فروگزار نمی کنن. حالا نمی دونم چرا فکر می کنن خوشتیپن، من یادم نمیاد مثلا یکی قبل عینک آفتابی شبیه سرندیپیتی باشه بعدش بشه مثلا نیوشا ضیغمی.
آخه داداش من یا خواهر من، تو ایرانم که بودی همچین پخی نبودی که منتظر شاهزاده های مایه دار غربی هستین. نتیجش می شه اینی که الان این پایین می گم:
من به دختر سیبیلویی که سنش ازم کمتره: میای بریم بیرون؟ جواب: نه، من خیلی از نظر فکری با تو متفاوتم. تو دلش: تو بلوند نیستی. تو فقط یه ایرانی معمولی هستی. من : هر جور میلته. من تو دلم: باشه، منتظر باش تا اتفاقی که این پایین نوشتم برات بیفته.
دختری که به شدت بوی سرکه می ده به من: میای بریم میامی؟ من: آره، میرم میامی. یعنی قراره با دوستام برم. تو دلم: آخه تو با خودت چی فکر می کنی که می خوای با یکی که هشت سال ازت کوچیکتره بری میامی.
فرمول بدست آمده: وقتی شبیه بچگی های جوجه اردک زشت هستین، منتظر لئوناردو دیکاپریو نباشین، باور کنین هانس کریستین اندرسون فقط خواسته بهتون اعتماد به نفس بده.
پی نوشت: همچنان از اکثریت ایرانی های خارج نشین متنفرم.
اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۹ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۲ دیدگاه »
از بس فیلم ایرانی دیدم احساس ازدواج بهم دست داده
) . نمی دونم یعنی هیچ موضوع دیگه ای جز ازدواج نیست؟ خدایی خیلی رو ازدواج تو ایران سرمایه گزاری می شه. اگه مثلا جای ازدواج رو آب میوه گیری سازی سرمایه گزاری می شد الان ایران بزرگترین تولید کننده ی اتوموبیل های فضایی آبمیوه گیری دار بود.
اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۹ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | بدون دیدگاه »
برای یه بارم که شده نشستم و تلویزیون دیدم. انقدر تبلیغات دیدم، انقدر تبلیغات دیدم. که همش می خواستم بخرم. تبلیغات تلویزیون ایران خیلی بی تاثیرن. آدمو یاد همه چی می ندازه جز اینکه می خوای اون جنسو بخری. ولی، لا مذهب تبلیغات انقدر اینجا جذب کننده و خردسوزه که نگو. آدم همش باید مقاومت کنه. حالا به غیر از تلویزیون، من هر جا می رم سعی می کنم همیشه در مقابل خریدن مقاومت کنم. وگرنه ممکنه بری بیرون و یهو چندصد دلار خرید کنی بدون اینکه اصلا احساس کنی که خرید کردی
اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۹ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۱ دیدگاه »
یه روز تو دانشگاه ناهار گیر نیاورده بودم، ژتون غذا هم نداشتم. در بدر دنبال ژتون بودم. دیدم یکی از بچه های دانشگاه که پسر خوب و معتقد و …. ی بود، ریش کم پشتی داشت و پیراهنش را روی شلوار پارچه ای می گذاشت و کفش کتونی چینی می پوشید، به من گفت که بیا این ژتونو بگیر. گفتم مگه خودت ناهار نمی خوای؟ گفت نه من روزه ام امروز. حالا کجا اینو می خواست بهم بده؟ درست دم سلف. گفتم مگه امروز ماه رمضونه؟ گفت: نه. گفتم پس چرا روزه ای. لبخند زد و نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت: همین طوری امروز تصمیم گرفتم روزه بگیرم. منم همین طوری متعجب نگاش کردم و گفتم: برو بابا، نمی خواد واسه ما تریپ مالک اشتر بذاری. دیگه اون غذای آشغال دانشگاه چیه که به خاطرش منت سر ما می ذاری، باهاش بهشت ام می خوای بری؟
اردیبهشت ۱۸م, ۱۳۸۹ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۲ دیدگاه »
دومین چیزی که بعد از اومدن به آمریکا نظرم رو جلب کرد (اولیش بزرگی اندازه ی همه چیز بود از ماشینا تا ساختمونا و حتی آدمها) این بود که آمریکایی ها خیلی ورزش می کنن. خیلی از آدم ها رو می دیدم که دور محوطه ی دانشگاهمون می دویدن یا تو باشگاه ورزشی دانشگاه روی تردمیل. جالبیش اینجا بود که دخترا حتی بیشتر از پسرها ورزش می کنن. یکی از دلایلش غذاهای پرانرژی اینجاست که واقعا آدم رو چاق می کنه. من خودم اینجا که اومدم چاق شدم و حتی شکم در آوردم. آخر سر برای آب کردن شکم ام مجبور شدم مدت دو ماه هفته ای چهار پنج روز ورزش شدید بکنم تا اینکه بالاخره آبش کردم
. دلیل عمده اش ولی علاقه به ورزش یا سلامتی یا غذاهای اینجا نیست. دلیل بر می گرده به فرهنگ مصرفی اینجا. چه ربطی داره؟ اینجا شدیدا ملت عقلشون به چشمشونه. از ایران بسیار بسیار بیشتر. پسرها و دخترها سعی می کنن تا اونجا که ممکنه خوشتیپ تر و خوشگلتر به نظر بیان. برای این کار هم از هیچ اقدامی فروگزار نمی کنن. پسرها انواع و اقسام دواها رو برای ایجاد کردن هیکل عضلانی مصرف می کنن. انقدر این پدیده رایجه که تقریبا همه هیکلاشون رو برجسته کردن. این پدیده حتی از جراحی بینی تو ایران رایج تره. اگه تو فروشگاه ها انواع و اقسام ظرف های بزرگ پروتئین رو ببینین و تو باشگاه هم ببینین که این پودر ها رو تو آب می ریزن و می خورن، بهتر درک می کنین. این پودر ها عوارض جانبی بسیاری دارن. فکر می کردم تو کشوری با این پیشرفت دیگه این چیزا رو بهتر می دونن. تو ایران هم ملت از این پودرا می خورن ولی درصد مصرف اینجا خیلی بالاتره. دخترها اما نوع دیگه ورزش می کنن. بیشتر می دون و روی ترد میل و با وزنه های سبک.
جالبیش اینجاس که خیلی ها هم اصلا ورزش کردن بلد نیستن. نه از اصول اون چیزی می دونن نه اینکه ورزش خاصی رو به صورت تخصصی بلدن. مثلا همین تردمیل، من تو ایران استفاده نکرده بودم. چند بار اینجا امتحانش کردم و دیدم واقعا سرکاریه. اصلا احساس ورزش کردن نداری. نه به عضلات فشار میاد نه نفس آدم باز می شه. بیشتر به درد آب کردن شکم و مصرف انرژی می خوره. ولی اینجا خیلی محبوبه.
این مساله رو بذارین کنار انواع جراحی پلاستیک اعضاء بدن که بین دخترا رایج است، به مصرفی بودن جامعه پی می بریم.
داشتم به این فکر می کردم، خوبه آدم جذاب باشه. ولی واقعا جذابیت فقط به قیافه و هیکله؟ واقعا دختری که مورد پسند باشه و مقبول باید انقدر از نظر ظاهری کاملا بی نقص باشه؟ آیا این همه بهونه واسه خوشبخت شدن لازمه؟ آیا ما باید تحت تاثیر جامعه و القائات اون احساس خوشبختی بکنیم؟ آیا سرنوشت آدم خوش هیکل متفاوت با یه آدم معمولیه؟ من که فکر نمی کنم. به قول محسن چاووشی:
چه سرنوشت خوبی وقتی خود خدا هم برای خوشبختیمون پا در میونی کرده.
پی نوشت ۱: این چیزایی که من گفتم دلیل نمی شه آدم کلا ورزش نکنه.
پی نوشت ۲: ورزش از نوع سالمش خیلی هم خوبه.
پی نوشت ۳: دروغ چرا، داشتم این آهنگو گوش می دادم، خواستم یه جوری ربطش بدم به مصرفی بودن جوامع
اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۹ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۳ دیدگاه »
با یکی از دوستای نه چندان نزدیک تلفنی حرف می زدم، گفت چقدر بددهنی. یکم رعایت کن. گفتم، خوب کسی نیست که بخوام رعایت کنم. موقع لزوم رعایت می کنم. گفت بالاخره لازمه. واسه خودت می گم. من با خنده رد کردم ولی تو دلم بهش گفتم، مگه تو چهار تا لباس یقه دار رو هم می پوشی ما بهت چیزی گفتیم. تازه اون خیلی بدتره چون من باز باید حرف بزنم تو که حرف نزده ملت میاد دستشون
. والله، اینجا دیگه به کسی هم نمی شه زنگ زد. دایره ی آدما هی تنگ و تنگ تر می شن. هر کی یه چیزی بار آدم می کنه. علتش هم اینه که آدم مجبوره بدون اینکه باهاشون تفاهم اخلاقی داشته باشه با اینا معاشرت کنه. هیچ وقت انقدر ازم در طول یه سال انتقاد نشده بود. انگار رییس جمهور یه مملکتم. آدم جرز لای دیوار بشه، محتاج آدم اسکل نشه. باز اگه دو تا آدم حسابی این حرفو می زدن ناراحت نمی شدم، از چهار تا اسکل آفتاب مهتاب ندیده حرف مفت شنیدن واقعا نوبرشه دیگه.
اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۹ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۳ دیدگاه »
سریال جدید هوش سیاه، رو تازه تلویزیون نشون می ده. ایده اش اینه که مثلا جرائم اینترنتی یا الکترونیکی یا جرائمی که توش تکنولوژی به کار می ره رو به تصویر بکشه و نحوه ی برخورد با اون. من چون بی کارم می شینم می بینم اینو. ایده اش خوبه، ولی یه اسکل نویسندشه. حالا یارو ما رو اسکل فرض کرده یا خودش اسکل بوده رو باید دید. خوب، داداش، منم از خیلی چیزا سر در نمی آرم. قرار نیست همه، همه چی بلد باشن. ولی خوب، آدم می ره از دو تا کاربلد می پرسه. البته، غیر از مسخره بودن، این سریال خصوصیات جالب دیگه ای مثل بازیگری غیر طبیعی و سطحی و غیره رو داره، که نشون می ده، کلا من نباید این سریالو ببینم. ولی چی کار کنم. حوصلم سر می ره
اردیبهشت ۳م, ۱۳۸۹ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۱ دیدگاه »
لبخندی به لب دارم و از سر کوچمون می گذرم. کارگر شهرداری، سر کوچمون با لبخند بهم نگاه می کنه و من بهش سلام می دم و می گم خسته نباشین. دو تا کوچه پایین تر، می رم نونوایی. شاطر می گه چند تا می خوای؟ می گم دو تا. بعد دست توی جیبم می کنم. پول همراهم نیست. می گم، نه مرسی آقا. من برم خونمون پول بیارم. شاطره می گه. نه، بیا بگیر. صد تومن طلب ما. می رم پایین تر. سوار تاکسی می شم. راننده کلی به این دخترا تیکه می ندازه و شاده. می رسم به باشگاهمون. به همه دست می دم. تمرین می کنیم. مربیمون بوسم می کنه. می گه من یه شاگرد هم داشته باشم واسم بسته. میام بیرون. برمی گردم خونه. شب، که بر می گردم یه چایی گرم و بحث های بی معنی و سرگرم کننده ی همیشگی. می رم رو تخت می خوابم و لبخند به لب دارم.
چند ماه بعدش، از پیتزبورگ بر می گردم شهرمون. شهرمون که چه عرض کنم، شهرشون. سوار یه اتوبوس کوچیک می شیم که برسیم پارکینگ فرودگاه. اتوبوس مجانیه خدا رو شکر. اون راننده، برگشت ما رو تحویل گرفت و بهمون تو گذاشتن وسایل تو اتوبوس کمک کرد. از سفرمون پرسید که خوب بوده یا نه. کمی جلوتر، باز اتوبوس نگه داشت، راننده باز کمک کرد و دقیقا همون حرفایی که به ما زد رو به او هم گفت. بعد، اون شخص هم موقع پیاده شدن یه ده دلاری به راننده داد.
یادمه، تو کشورمون که بودم، همیشه غر غر می کردم و حتی بعضی موقع ها از نحوه ی اداره ی کشورهای دیگه مثال می زدم. تو دلم از زندگی راضی بودم ولی همیشه خودمو ناراضی جلوه می دادم. الان که فکرشو می کنم، می بینم حافظ چه خوب گفته که:
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد … وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۹ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | بدون دیدگاه »
گودرز و شقایق پیوندتان مبارک.
اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۹ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۱ دیدگاه »
اخیرا یکی س*ک*س رو به زلزله ربط داده. من اصلا نمی خوام وارد جزئیات و نحوه ی استدلال بشم. ولی حالا یکی تو کشور یه چیزی بگه، ما باید با لحن مسخره تو خارج به بقیه بگیم؟ ما باید اون چیزی رو که گفته شده مسخره تر کنیم و آبروی کشورمونو ببریم؟ من این مدت که اینجا بودم، نشنیدم یه هندی از کشورش بد بگه. در صورتی که مطمئنم اگه برین هند، از کثیفی خیابونش و گدا های زیادش خواهید گفت. یا من نشنیدم یه هندی بگه که گاو مقدس نیست. آخه الاغ، گاو چیش مقدسه؟ تاپالش؟ و نکات دیگه در کشورهای دیگه. مثلا یه استاد رومانیایی یه جور خودشو اروپایی خطاب می کرد آدم فکر می کرد رومانی یه کشور فوق پیشرفتس. ولی یه آمریکایی یه بار گفت که غذاهاشون بده. کلا آمریکاییا تو این زمینه ها راست گو ترند. ولی خوب علتش اینه که تو خیلی چیزا سر هستند و حالا تو چند تا زمینه بد باشند چیزی از ارزش هاشون کم نمی شه. من خودم چند بار سوتی دادم، ولی اعتراف می کنم اشتباه کردم. ولی اکثر موارد سعی کردم که دفاع کنم. ما هر اختلافی تو کشورمون داریم، به خودمون ربط داره، نه خارجیا. باید ظاهرو حفظ کرد. بابا اصلا هر کی ازت پرسید بد بگو، ولی نه اینکه کسی هیچی نگه، تو خودت بری و یاد آوری کنی.
مگوى انده خویش با دشمنان———————– که لا حول گویند شادى کنان