اینجا زندگی کم رنگه ! » » بی پایان- قسمت اول

بی پایان- قسمت اول

اسمش میثمه. ده سالشه. بچه ی خوبیه. تو یه خونواده ی پرجمعیت زندگی می کنه. یه داداش بزرگتر داره به اسم محسن. غیر محسندو تا داداش و یه خواهر کوچیک تر داره به اسم های مهدی و مسطفی و مریم. با پدر و مادرش تو جنوب شرقی ایران تو شهر چابهار زندگی می کنن. باباش راننده ی سرویسه تو پایگاه هوایی چابهار. خیلی وضع مالیشون خوب نیست. ولی از زندگیش راضیه. اصالتا تهرانین. ولی یه مدته که اومدن چابهار. رضا کلاس چهارمه. خیلی اهل درس و مشق و این چیزا نیست. خوب تو یه خونواده که پنج تا بچه داره، خیلی هنر کنن شبها شکم سیر می خوابن. به قول باباش با اون حقوق بخور نمیری که می گیره، هیچ جا غیر چابهار نمی شه زندگی کرد. چابهار به قول محلی ها یعنی چهار بهار. اونجا هیچ وقت زمستون نمیشه. البته میثم ام خیلی نمی دونست چرا می گن بهار. چون مثل تابستونه همیشه. خلاصه میثم ام مثل همه ی همسناش می ره مدرسه و میاد. دنبال شیطونی و بازی و این جور چیزاس. چون باباش زیاد بهش پول تو جیبی نمیده. میثم مجبوره اگه چیزی خواست بخره خودش کار کنه. یه دوچرخه و موتورسازی تو پایگاه هست که صاحبش دوست بابای میثمه. میثم گاهی وقتا به صاحبش که اسمش آقا فیضیه کمک می کنه. البته میثم کار کردن رو از باباش یاد گرفته. بابای میثم غیر از رانندگی برای پایگاه برای یه کارخونه تن ماهی هم سرویس می بره. به قول خودش هشت و نهش گروی دهشن. خلاصه زندگیشون یه جوری می گذره. میثم ام که وضعش این طوریه زیاد فکر درس و مشقش نیست. خانم شیردره معلمشون، خیلی سعی می کنه که میثم یکم درس بخونه. به یکی از بچه های درسخون کلاس سفارش می کنه که تو درس به میثم کمک کنه. میثم ام دوس داره درس بخونه ولی حس می کنه این کاره نیست. از یه طرف استعدادشون نداره از یه طرف ام وقتشو. ولی از اون طرف نمی خواد مثه باباش هشت و نهش گرو دهش باشه. کم کم شروع می کنه. نمره های میثم یکم بهتره میشه. کم کم معلم ام به میثم امیدوار میشه. خود میثم ام با اینکه کار می کنه. درسش ام به زور می خونه. خیلی شبا تا دیروقت بیدار می مونه و درس می خونه. باباش از این وضعیت راضیه. می گه از داداش بزرگش که چیزی در نیومد باز ای ول به این پسر. داداش بزرگ میثم پونزده سالشه. درس و ول کرده و تو شهر کار می کنه. یه دکه داره تو شهر. یه دکه ی کوچیک که توش وسایل صوتی ارزون می فروشه. سرمایشم از ماهی فروشی جور کرده. هدفش اینه که پول جمع کنه بره دبی. میگه اینجا فایده نداره. باید رفت دبی. دبی پول ریخته. محسن هر روز کشتی هایی که از دبی میان بندر رو با حسرت نگاه می کنه. بار کشتی ها همه چی هست. از پپسی و کوکا کولا و تلویزیون گرفته تا سیگار و اسباب بازی. محسن بعضی موقع ها سیگار می خره می بره تهران و از تهران با پول مغازه دارای همسایه یه ضبطی چیزی واسشون می گیره و به قول خودش پورسانت می گیره و پول سفرش در میاد یه چیزی ام واسش می مونه. محسن تهران رو هم خیلی دوس داره. می گه اگه دبی نشد میرم تهران. خودشو خیلی با عرضه می دونه. به میثم می گه وقتتو با درس تلف نکن. بیا پیش خودم پول در بیار. ولی میثم دوس داره درس بخونه تا واسه خودش کسی بشه. اوضاع زندگی خانواده ی میثم سخته ولی تا حدی خوشحالن.به خصوص بعضی موقع ها که محسن از شهر انبه میاره یا باباش چند تا شوریده ی درشت از دوستش که ماهی فروشی داره می گیره. دیگه میثم اون روزا دوس نداره شب بشه. میثم غیر کار و شیطونی و این ور و اونور رفتن فوتبالو خیلی دوس داره. مدرسشون یه زمین خاکیه بزرگ داره که بعد مدرسه می ره اونجا و حسابی خودشو خاک و خلی می کنه. مادرش بهش می گه سگای ولگرد شبا می رن اونجا می خوابن. نرو اونجا مریض می شی. ولی گوش میثم بدهکار نیست
ادامه دارد….

نوشته شده در یکشنبه, بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ ساعت ۸:۴۳ ق.ظ دسته : دسته بندی یک. شما می توانید از طریق RSS 2.0 feed دیدگاه های این نوشته را دنبال کنید. شما می توانید دیدگاهتان را بنویسید, یا از سایتتان بازتاب بفرستید.

۱ دیدگاه برای “بی پایان- قسمت اول”

  1. mozhdehhashemi می‌گه:

    hi
    eyval kheili khub bood
    nasresh delneshin bood
    khoobe…

    [پاسخ]

دیدگاهتان را بنویسید