اینجا زندگی کم رنگه ! » 1388 » سپتامبر

پلیس

آذر ۱۴م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۳ دیدگاه »

یه بار رفته بودم مسافرت. از کلیولند بر می گشتیم پیتزبورگ. یه ماشین کرایه کرده بودیم و دوست ما هم گواهینامه ی بین المللی داشت. از اتوبان که به ورودی شهر رسیدیم، انداختیم تو شهر. ورودی شهر دو تا علامت توقف داشت و باید توقف می کردیم. دوست من با سرعت اون دو تا رو رد کرد. به چراغ قرمز که پنجاه متر پایین تر بود رسیدیم. یهو دیدیم یه ماشین پلیس پشت سر ماست و چراغ گردونشو روشن کرد. ما هم که خیلی چیزا از پلیس شنیده بودیم کلی ترسیدیم. پلیسه اومد و کلی هم عصبانی بود که چرا دو تا علامتو رد کردی. از اون ور یکی دیگه هم از پشت اومده بود و چراغ انداخته بود. ما کلی ترسیده بودیم. خلاصه بعد که فهمید گواهینامه ی رفیق ما بین المللیه بی خیال شد.
حالا غرض از این نوشته به خاطر قضیه ی دیروزه. دیروز هم تو همین شهر خودمون داشتیم از باشگاه بر می گشتیم، یهو دیدیم پلیس پشت ماشینمون چراغ گردونشو روشن کرده. یعنی بزن بغل. زدیم بغل و بعد از چند دقیقه که پلیس احتمالا داشت شماره ی ماشینو چک می کرد اومد پایین و گفت علامت توقف رو رد کردی. من به راننده گفتم بگو SORRY چون می گفت فکر نکنم. خلاصه پلیس بیمه ی ماشین و گواهینامه رو گرفت و دوباره رفت تو ماشینش و بعد از چند دقیقه برگشت و گفت در فلان روز شما باید برین دادگاه. ما پرسیدیم بعدش چی میشه گفت جریمتون می کنن، البته زندان نمی رین. خلاصه ما رو ول کرد. خیلی هم خوب برخورد کرد. بعد رفتیم خونه و دیدیم که می شه به جای دادگاه یه کلاس مجانی شرکت کرد و جریمه هم نداد.
همین طوری حال کردم تعریف کنم.

در خانه ی ما درس اگر نیست صفا هست

آذر ۱۱م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۳ دیدگاه »

امروز یه ارائه ی پروژه داشتم که خدا بود. چهار روز طول کشید تا پروژه رو انجام دادم. دوشنبه شد و یه فایل پاورپوینت درست کردم. شب اومدم خونه و حس تمرین رو پاورپوینت نبود. ضمن اینکه فایل ارائه ی پروژه هم خیلی داغون بود. خلاصه سه شنبه شد و رفتم سر کلاس. یه پسره ازم پرسید هنوز سر این کلاسی؟ چون این کلاسو اصلا نرفتم. گفتم آره. نمی دونم با تریپم حال کرد یا نه. چون شروع کرد به ضر زدن. البته بچه ی خوبیه. شبیه چینیاس ولی اینجا به دنیا اومده. نوبتم شد و رفتم اون بالا و شروع کردم به ارائه. حالا اصلا نمی دونستم چی بگم. اونم به انگلیسی که بعد از هر سه جمله حرف زدن باید ده دقیقه استراحت کنم. فکر نکنم کسی می تونست بدتر از من ارائه بده. گندی زدم اون سرش ناپیدا. دهنم خشک شده بود و استرسم داشتم. ایناش به خاطر انگلیسی بودنش بود. خلاصه با هر بدبختی کارو تموم کردم و اومدم بیرون. به خودم افتخار می کنم چون کلاس بعدی رو هم که رفتم بعد از دو ماه بود که می رفتم. این ترم دو تا درس داشتم و هر جفتش رو هم تریپ دودره بازی اومدم. امیدوارم نمره ی بدی نگیرم. گرفتم هم مهم نیست. در خانه ی ما درس اگر نیست صفا هست.

استقلال

آذر ۹م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۱ دیدگاه »

برای استقلال از خانواده یا هر کسی که می خواین ازش استقلال پیدا کنید باید حتما یه مسیر رو طی کرد.
اول اینکه باید کار پیدا کرد.
دوم اینکه باید محکم باشید و با احترام به کسی که می خواین ازش مستقل شین بگین که نظرش براتون مهمه ولی خودتون تصمیم می گیرین.
سوم اینکه باید از دسترس کسی که می خواین ازش مستقل شین فاصله بگیرین.
در نهایت شما مستقل شدین و اون طرف هم متوجه می شه که براتون مهم هست ولی دلیل نمی شه که نظرش رو تو تصمیماتتون دخیل کنین.
این دخالت خیلی چیز مهمیه. یکی از مهم ترین و کلیدی ترین دوران تاریخ ما به خاطر همین استقلال و تاثیر خانواده در تصمیم گیری به فنا رفت. منظورم تاثیر مادر ناصرالدین شاه در کشتن امیر کبیره. البته اگه درست گفته باشم.

تنهایی

آذر ۵م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۴ دیدگاه »

تنها زندگی کردن لازمه. خیلی فواید داره. حوصله ندارم توضیح بدم. اینجا لیست می کنم.
۱- استقلال
مثلا من به حدی استقلال پیدا کردم که دیگه از دوستان و آشنایان نظری نمی پرسم. قبلنا می پرسیدم ولی برام هم نبود.
۲- آزادی
راحت هر کاری خواستی می کنی.
۳- فکر کردن
من چون کم فکر می کنم برام لازمه.
۴- وقت بیشتر برای عشق و حال
۵- استقلال
۶- احساس راحتی
۷- استقلال
خلاصه اینکه انقدر حال می ده که من وقتی برگشتم حوصله ندارم برگردم خونه. ترجیح می دم تنها زندگی کنم. البته این تنهایی نباید با تنهایی مطلق اشتباه بشه. بالاخره آدم نباید شب تنها بمونه :D

نوستالژی

آذر ۵م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | بدون دیدگاه »

من تو زندگیم جاهای زیادی زندگی کردم و همیشه هم اونجاها رو ول کردم و دیگه هم برنگشتم و همیشه هم نوستالژی داشتم نسبت به اون جاها.
طی بررسی ای که انجام دادم به این نتیجه رسیدم که نوستالژی یه حسه که در اثر این که عمرا قرار نیست فلان خاطره تکرار بشه به آدم دست می ده.
در نتیجه من الان که فکر می کنم اصلا به ایران نوستالژی ندارم. حتی به انوشیروان. چون آینده ی درخشانی رو جلوی روم در ایران می بینم.
پی نوشت: آینده ی درخشان از نظر من یعنی آدم روزی حداقل پنج ساعت عشق و حال بکنه.
پی نوشت ۲: همین روزاست که اخراج شم. بد جوری دارم دو دره بازی در میارم.

آیس پک و راکت بال

آذر ۲م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۹ دیدگاه »

یه چیزایی هست شبیه آیس پک به اسم “Smoothie King” انگار خود آیس پکه. هم زنجیره ایه هم مزش هم لیواناش مثل آیس پکه. خلاصش اینکه به یاد آیس پک من خیلی باهاش حال می کنم. البته یکم گرونتره. چهار دلار و شصت و چهار سنت.
راستی یه بازی هست شبیه اسکواش به اسم راکت بال که من باهاش خیلی حال می کنم. مطمئنم اگه وارد ایران بشه شدید ازش استقبال میشه.
همین.