اینجا زندگی کم رنگه ! » 1388 » آگوست

تولد تولد تولدش مبارک

آبان ۲۶م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۱ دیدگاه »

امثال من اینجا زیاد هست. آدمایی که چوب رختی بهشون می گه آویزون. دیروز یه مهمونی رفته بودم. تولد یکی از دوستای جدیدم بود. خدا رو شکر بعد ده ماه بالاخره چند تا ایرانی مثل بچه ی آدم دیدم. خیلی طبیعی بودن. انگار خود ایران بود. خلاصه خیلی خوش گذشت. برای اولین بار تو این چند ماه از ته دل خندیدم. بچه ها اکثرا آویزون بودن. یکیشون رفته بود ایران زن گرفته بود که از تنهایی در آد ولی با این حال کرج از دهنش نمی افتاد. عجب طعمی داره این غربت. تا از مهمونی در میای انگار تنهای تنها شدی. خونه کسی منتظرت نیست. کسی بهت زنگ نمی زنه، کسی حالتو نمی پرسه، مهمون نداری، مهمونی هم سالی یه بار می ری.

شادمهر

آبان ۲۶م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | بدون دیدگاه »

خوب از موضوع معلومه می خوام چی بنویسم. یه بار از چاووشی گفتم و این بار از شادمهر. نمی دونم چرا شادمهر گوش می دم یه حس خاصی بهم دست می ده. یاد خودم می افتم. شاید واسه اینه که اونم شهرشو ول کرد و رفت. یه جوری انگار نماینده ی نسل ماست. واسه این هر وقت شادمهر گوش می دم دوس دارم برم تو انوشیروان قدم بزنم ولی من کجا انوشیروان کجا. نمی گم انوشیروان کجاست که از فضولی بمیرین.

همه پارتی می رن ما هم پارتی می ریم

آبان ۱۹م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۲ دیدگاه »

رفته بودم یه مهمونیه نصفه نیمه. شروع کردن یکم آهنگ گذاشتن و یکم هم حرکات موزون. من حسشو نداشتم واسه این زیاد خودمو قاطی نکردم. بعد یه مدت دیدم افسار طرب افتاده دست یه دختر خرخون که کلا دو روز از زندگیش رو درس نخونده و اون دو روز هم البته رفته بوده زیارت. خلاصه این دختره کلا یه آهنگ رو می شناخت که اونم ده بار پخش کرد و ما واسه اینکه یه آهنگ رو برای بار یازدهم نشنویم اجازه خواستیم که یه آهنگ بذاریم بلکه یکم دلمون وا شه. خلاصه آهنگو گذاشتیم (خانوم ببخشین : دی)
و چشمتون روز بد نبینه. دخترا شروع کردن به ایراد گرفتن. که این چه آهنگیه. می گه بچسبون و بی تربیتیه. منم با خنده گفتم حالا تو اون کارو نکن. خلاصه گذشت و ما هی آهنگ می ذاشتیم و اونا ایراد می گرفتن. خلاصه خیلی به پر و پام پیچیدن (من آدم به این گیری تا حالا ندیدم) و من هم مجبور شدم حالشونو بگیرم. بعدش اومدم خونه پشت دستمو داغ کردم که دیگه از این اشتباها نکنم و تو جمعشون نرم.
نمی خوام اینو بگم ولی هر چی می گذره از این قشر تحصیل کرده که خودم شانسی جزوشون شدم حالم به هم می خوره. یه ذره اینا شوق و ذوغ و سلیقه ندارن. بی ریخت و داغون با اخلاق مزخرف. خیلی احساس آدم حسابی بودن می کنن ولی خوب ما که چیز خاصی ازشون ندیدیم. خالم راست می گفت که اینایی که زیادی درس می خونن یه تختشون کمه.

آزاد

آبان ۱۶م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | بدون دیدگاه »


موی عروسک آزاد
پر شاپرک آزاد
گوشواره های گیلاس از پشت عینک آزاد
لحظه تردید آزاد
آواز تبعید آزاد
از چلستون و بیستون تا تخت جمشید آزاد
دوباره و دوباره رویای نیمه کاره
اما چه فایده داره رویای نیمه کاره
پیرهن گلدار آزاد
خنده بسیار آزاد
گیس بافته چل گیس چون سیم گیتار آزاد
زنگ نقاشی آزاد
هرجور که باشی آزاد
بر کاغذ و بر دیوار هر چی نوشتی آزاد
دوباره و دوباره رویای نیمه کاره
اما چه فایده داره رویای نیمه کاره

ساندیس

آبان ۱۶م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | بدون دیدگاه »

نمیدونم فرق آب میوه طبیعی و ساندیس رو میدونین یا نه؟ اگه نه که فراموشش کن. اگه آره، باید بگم که زندگی‌ تو خارج مثل ساندیس و زندگی‌ تو ایران مثل آب میوه طبیعی. حالا ممکن یارو گند زده باشه تو همه چی‌ ولی‌ باز گند زده تو آب میوه طبیعی.
کاش می شد آب میوه ی طبیعی تر و تمیز خورد :D

شمس العماره

آبان ۱۲م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۳ دیدگاه »

این قسمت شمس العماره راجع به یه مهندس بود که تو کانادا زندگی می کرد و برگشته بود زن بگیره. کلی راجع به سنگک و آبگوشت حرف زدن که می خواستم لپتاپو خورد کنم. بابا لا مذهب یکم ملاحظه ی ما رو بکن. آب از لب و لوچم راه افتاده بود. خلاصه یکم هم از این ایرانیایی که خارج می مونن و بر نمی گردن حرف زدن. این قسمتش رو گذاشتم رو حساب نفهمی صدا و سیما که خودش می دونه وضعیت تخمی گرونی و اقتصاد رو، ولی باز گه زیادی می خوره. البته شرمنده، ولی کلمه ی مناسب تری پیدا نکردم. مهم ترین دلیل برنگشتن ملتی که می خوان بیان ولی نمیان، مادیه و یکم هم دلایل دیگه. ولی هشتاد درصدش مادیه. بگذریم. قرض فحش به صدا و سیما بود که دادم.
خلاصه اینکه من دلنوازان و شمس العماره رو دنبال می کنم. امیدوارم مهران مدیری ام زود تر سریالشو بده بیرون. نظرم راجع به دلنوازان مثبت تره. شمس العماره به جز رحمت و زیور و پری خانم و عمو هرمز بقیش چرته. مخصوصا داستانش از یه قسمتی به بعد تکراری شد. از بازی هانیه توسلی ام حالم در حد تیم ملی به هم می خوره. دختره فکر می کنه کیه، این فکرش تو بازیشم کاملا مشخصه. از بین خواستگارا از همون که تریپ لوتی داشت خوشم اومد. خیلی لوتی بود. خاک تو سرش که خودشو علافه این لیلا کرده :D
دلنوازان خیلی باحال تره فقط اون دختر پر روه (مدیر آژانس) بد جور رو اعصابمه. با تریپ بهزاد هم شدید حال می کنم. فقط یکم بی عرضس، اونم تقصیر پدر مادرشه که لوس بارش اوردن.

ایرانی ها یکی از خوش برخورد ترین مردمان دنیا

آبان ۳م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۲ دیدگاه »

یه لینکی یکی از رفقا تو فیس بوک گذاشته بود، گفتم بد نباشه اینجا بذارم. اسم لینک هست: خوش برخورد ترین یا مهربان ترین یا یه چیزی تو همین مایه ها ترین مردمان دنیا
travel-blog-magazine-1255_3
البته خود نوشته گفته که هیچ تحقیقی نمی تونه این رو ثابت کنه، ولی خودش یه لیست پنج کشوره داده: ۱- ایرلند ۲- استرالیا ۳- کانادا ۴- ایران ۵- گرجستان
پی نوشت: راستی این عکسه کجاست؟ درکه اس؟ دربنده؟ وای چقدر دلم واسه توچال تنگ شده. یادمه هر وقت می رفتیم دارآباد، بچه ها کلی تو فرحزاد قلیون می کشیدن و منم تو پارک جمشیدیه چایی بهم خیلی می چسبید.

فرهنگ بچه مایه داری

آبان ۳م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | بدون دیدگاه »

رفته بودم سروری (همون سلف خودمون). سروری دانشگاهمون تو مایه های بوفه س که ملت می رن پول می دن هر چی خواستن می خورن. من بعضی اوقات می رم اونجا. پریروز که رفته بودیم از سمت چپ شروع کردیم تو صف وایسادن و غذا برداشتن. همین طوری پیش می رفتم که دیدم بغل دستیم که یه دختر سیاه پوسته داره زیر لب فحش می ده. تعجب کردم. دقت کردم دیدم با منه. یکم این ور اون ور رو نگاه کردم دیدم چند تا احمق بر خلاف جهت حرکت ما که از چپ به راست بود، ازراست به چپ صف کشیدن. البته تعدادشون چهار نفر بود و کلا هم چهار نوع غذا اونجا بود. گفتم، صف اونوریه؟ یه پسره با یه لحن زننده گفت. آره. خلاصه ما غذا رو برداشتیم و کوفت کردیم. اینو می نویسم واسه اون اسکلایی که می گن اینا چقدر مهربانانه لبخند می زنن. والله من تو ایرانشم ده بار سر صف نون با ملت دعوام شد ولی یادم نمیاد انقدر رکیک به هم فحش داده باشیم. یعنی کلا همه اولا تذکر می دن، یادم نمیاد دفعه ی اول انقدر بد فحش بدن. من که پشت دستمو بو نکرده بودم که چهار تا احمق ممکنه مثل اسکلا صف ببندند.
بگذریم، من اینو به حساب نفهمی می ذارم. یاد بچه مایه دارا تو تهران افتادم. فکر می کنم رفاه باعث میشه آدم فکر کنه خیلی واسه خودش کسیه. رفتار اینا هم خیلی شبیه بچه مایه دارای ایرانه. البته ما دانشگاهمون چون خصوصیه اکثرا مایه دارن.
خلاصه اینکه آسمون همه جا یه رنگه و اوناییکه فکر می کنن ایرانیا مثلا تو مترو خیلی بی فرهنگن باید کلاه خودشونو قاضی کنن ببینن ما چقدر امکانات داریم اینا چقدر. گرچه من کلا نظر این جور آدما یا کلا نظر اکثر آدما واسم مهم نیست مگر اینکه طرف رو کاملا قبول داشته باشم یا اینکه با تریپش حال کنم.
یه مدتیه می رم تربیت بدنی دانشگاه که تازه افتتاح شده. واقعا خداست. باشگاه بدنسازیش در حد تیم ملیه. چند تا زمین اسکواش خوف داره و با چند تا زمین والیبال و بسکتبال و استخر. خلاصه که من کفم بریده. باشگاه بدنسازی که من تو ایران جلسه ای پونصد می دادم اصلا با اینجا قابل مقایسه نیست (:دی) چه برسه به اون باشگاه کاراته ی داغونمون. البته هیچی جای اون جکوزی بعد استخرو نمی گیره. حیف این باشگاهه جکوزی نداره.
راستی، دوباره پریروز خواب موندم و نتونستم برم کلاس. یادم افتاد امتحان داشتیم. بعد فهمیدم امتحان take home بوده. رفتم اتاق استاده، گفتم امتحانو بده. فکر کنم یکم شاکیه که من نصف جلساتو نرفتم. البته بی خود کرده. همینی که هست. همین که دارم دکترا می خونم واسه من کار شدیدا مثبتیه، دیگه نباس از ما انتظار داشته باشن ساعت نه صبح بریم سر کلاس اراجیفشونو گوش بدیم.