داشتم سریال دلنوازان رو می دیدم. داستان سریال از این قراره که یه پسری به زور موفق شد به جای دختر عمش که ازش خوشش نمیومد، یه دختر دیگه رو بگیره. بعد از اون خانواده طردش کردن. این سریال کاملا نشون می ده که چقدر این بخش از فرهنگ ما اشتباهه. همین قضیه ی نصیحت که همون دخالت و فضولیه ولی به یه اسم دیگه. سریال خیلی جالبه. یه خانواده پسرشون رو حمایت کامل مالی می کنن. به طوری که پسر تو شرکت هواپیمایی باباش کار می کنه. خوب این پسر از کار کردن چه می فهمه؟ هیچی، چون اصلا یاد نگرفته کار کنه، هر وقت پول کم میاره زود از باباهه کمک می خواد. متاسفانه ایرانی ها با این رفتارشون جلوی استقلال فرزندانشون رو می گیرن. مثلا اگه پدر خانواده مایه دار باشه، پسر هیچی ازش در نمیاد. همیشه آویزونه. حالا تو این سریال پسر خانواده تصمیم می گیره که با زن گرفتن مستقل بشه، ولی چون از نظر مالی استقلال نداره، و بلد هم نیست. کارش خیلی سخته. آدم هم یه طوریه که اگه از یه سنی به بعد یه کاری رو یاد نگیره دیگه کار براش خیلی سخت می شه. باید این فرهنگ اصلاح بشه. یعنی چی که حتی بعضی از بچه ها که می خوان ازدواج کنن به دست باباشون نگاه می کنن. این فرهنگ تو کل نهاد های اجتماعی نهادینه شده. از مدرسه گرفته تا دانشگاه و سر کار و همه جا. تو مدرسه که معلم ها نقش خدا رو بازی می کنن، تو دانشگاه اساتید بقدری احترام الکی دارن که اگه بگی بالای چشت ابروه بهشون بر می خوره. تو جامعه هم همینطوره. یعنی نسل جوون هیچ ارزشی نداره و بود و نبودش فرقی نداره. در صورتی که اگه نسل جوون کار نکنه کشور و اقتصاد می خوابه. به نظر خود من اصلا نسل قدیمی تر نباید جایگاهی داشته باشه. چون جوون شادابه و تصمیماتش هم می تونه به پیشرفت خودش و جامعه کمک کنه. ولی در سن های بالا تر آدم محافظه کار میشه و همه ی کاراش با ترس و لرزه. ولی به جای اهمیت اصلا جوونا رو به حساب نمیاریم.
من یادمه استاد راهنمام من رو خیلی بی اهمیت می دونست و اصلا محل به من نمی ذاشت. آخر ها حتی اجازه ی دفاع هم به من نمی داد. من هم غیر مستقیم بهش گفتم که به من اهمیت نمی دی نده، ولی اجازه ی فارغ التحصیلی به من ندی یه کاری می کنم که دیگه نتونی بیای دانشگاه. و خوب اونم پیر بود و ترسو و وقتی دید من مصرم و کمی هم عصبانی، از ترسش هم شده بی خیال ما شد.
دامنه ی این نصیحت ها تا مشاهیر ما هم میره وشاعر های بزرگمون هم همش به پند و اندرز پرداختن. یه خوبی که این آمریکا اومدن ما داشت همین قضیه بود. چون واقعا از داخل مشخص نیست، ولی از بیرون که نگاه می کنه می بینی که چقدر این قضیه اشتباهه و چقدر جلوی پیشرفت رو می گیره.
جالبه که این وابستگی به خانواده حتی تو ایرانی های آمریکا هم دیده میشه. من دختری رو می شناسم که اصلا کار نمی کنه و کل خرج تحصیلش رو هم خانوادش می دن.
به نظر من غلط ترین بخش فرهنگ ما این چیز هاست. البته من با فرهنگ ایرانی خیلی حال می کنم ولی باید ایرادات رو هم گفت.
می ری سر کلاس. کلاس چندم؟ کلاس اول. دیکته دارین. بقل دستیت ازت سوال می کنه. جواب می دی. معلم می بینه. می فرستت دفتر. می گن چرا اومدی. می گی خانم گفت تقلب کردم ولی دروغ می گه من فقط سوال دوستمو جواب دادم. مدیر می زنه تو گوشت.
دوباره می ری سر کلاس. این دفعه کلاس دوم. روز معلم شده و معلم تو رو واسه چیزی که واسش خریدی سرزنش می کنه.
این دفعه کلاس سومی و چون بزرگتر شدی دیگه معلم حق داره با خط کش بزنتت.
کلاس چهارم شانس میاری چون معلم دوست خانوادگیته و کلاس پنجم هم معلمتون شانسی دست بزن نداره.
طولی نمی کشه که اولین چک رو همون ماه اول کلاس اول راهنمایی به خاطر آدامس خوردن وقتی که معلم سر کلاس نبوده می خوری. این دفعه چکش چکه، چون معلم دیگه مثل دبستان زن نیست.
دوم و سوم راهنمایی هم دیگه خسته شدی از کتک خوردن، می شنوی که یه مدرسه ای هست که کسیو توش کتک نمی زنن. مجبور میشی یکم درس بخونی تا بری اونجا چون همه می خوان برن اونجا تا کتک نخورن و باید واسه رفتن از سد همه بگذری. البته لگد خوردنت رو سر کلاس ادبیات رو به حساب موقتی بودنش می ذاری.
بالاخره می ری اونجا و می بینی آره کسیو توش کتک نمی زنن. اسمش سازمان پرورش استعدادهای درافشانه (سندباد). واست جالبه چون توش کسیو نمی زنن. بعد از یه مدت احساس می کنی مدیرش یکم عصبی میشه وقتی فوتبال بازی می کنی. خوب اولش خوشحالی چون لا اقل نمی زنن. بعد کم کم می بینی هی به نمرت گیر می دن. بعد از یه مدت می بینی تو امتحان فیزیکش راجع به تحلیل المان محدود بارون های اسیدی تو کره ی مریخ تحت اثر کوریولیس با در نظر گرفتن معادلات تا تنها مرتبه ی دو سوال می دن. تو هم مجبوری بنویسی سینوس سی درجه مساوی یک دوم و از ده، دو بگیری. معلماشم خیلی فرق ندارن فقط بهشون گفتن نزنین. ظهرها مجبوری بری نمازخونه که البته چون تو هم قبلا کتک خوردی و پوستت کلفته می تونی بری دستشویی قایم شی تا اراجیف معلم قران بعد از نماز درباره ی نحوه نزدیکی جوجه تیغی به قورباغه رو نشنوی. بعد از یه مدت می بینی که کلا همه کارات یواشکی باید باشه. از درس خوندن تا تقلب کردن و فوتبال بازی کردن و حرف زدن با دخترا. بعدا آرزو می کنی کاش یکم کتکت بزنن ولی عوضش تو زنگ تفریح بی خیالت شن. آخرش مدرسه داره تموم میشه و تو هم نه درس خوندی نه تفریح کردی. می بینی یه مدت دیگه کنکور داری و اگه نری دانشگاه مجبوری میوه فروش شی. میوه فروشی هم شغل سختیه و باید ساعت چهار صبح پاشی بری بازار. تازه این در صورتیه که سربازی رو با موفقیت تموم کنی. یه دوست داشتی که نرفت دانشگاه راننده آژانس شد اون هم مجبور بود زود از خواب پا شه. پس برای اینکه سربازی نری و بعدش میوه فروش نشی یا لا اقل واسه اینکه زود از خواب پا نشی مجبوری درس بخونی. چون خنگی و تا حالا هم فقط به فکر کتک نخوردن و نماز جماعت نرفتن بودی با هزار جور بدبختی دانشگاه قبول میشی. خوشحالی که کارت با مدرسه تموم میشه ولی آخرش هم نمی فهمی چرا نمی ذاشتن تفریح کنی.
می ری دانشگاه بلکه واسه خودت کسی بشی (یکم تفریح کنی). ولی می بینی، بچه ها یی که کتک خوردن (تفریح کردن) بلدن هیچکدوم قبول نشدن. شاید میوه فروشی رو دوس داشتن یا شایدم زرنگ بودن و موبایل فروش بودن. به هر حال تو لااقل میوه فروش نشدی. البته خودت هم نمی دونی چی شدی. با خودت می گی لااقل میوه فروش نشدم یا حتی بدتر تاکسی خطی آخر اتوبان – ونک. حالا آموزش عالی خودش جریانات داره که در این مقال نمی گنجد. ایشالله تو مقال های بعدی.
شونزده سالم بود. تابستون و بی کاری و کلاس زبان. با بچه ها منتظر بودیم تا کلاس شروع بشه و بریم تو موسسه. همونجا بود که دیدمش. همین طوری مونده بودم. با صدای دوستم به خودم اومدم. کلاس شروع شده بود ولی قلب من از تو دهنم داشت می زد بیرون. برگشتم دیدم افتاده زمین. عجب دافی بود پسر. موهاش قهوه ای بود با فر ریز. بینیش کوتاه و سر بالا و با صورت سفید مثل برف و لب های غنچه ای. چقدر روسری نارنجی بهش میومد. هر کاری کردم از کفش بیرون نیومدم. انقدر پیگیری کردم تا خونشونو پیدا کردم. برم چی بهش بگم؟ چی میشه گفت؟ دوستم می گفت برو منتظر شو یه لات بی سر و پا بهش تیکه بندازه برو بگو آقای محترم چرا مزاحم میشین. سوژه خنده و بحث رفقا شده بودم. هی می خواستم برم بگم، نمی شد. آخرشم نتونستم. خونشونو عوض کردن. کاش رفته بودم. از اون به بعد هر وقت دلم می گرفت می رفتم تو کوچشون وقدم می زدم. یه حس نوستالژیک باحالی بهم دست می داد. تموم شد ولی همیشه یادش با منه. خیلی جالبه که من انقدر خوب اونو یادمه ولی اون شاید اصلا منو ندیده باشه. عشق اول عشق آخر.