اینجا زندگی کم رنگه ! » 1388 » ژوئن

بارون

شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۱ دیدگاه »

صبح پا شدم بلکه این کلاس های صبحمو برم. منتها بارون شدیدی گرفت و نتونستم. هفته ی پیش هم همین سه شنبه باز نتونستم برم و هفته ی پیشش هم خواب موندم. ایشالله سه شنبه ی بعد رو دیگه می رم. حق بدید دیگه. از من کلاس رفتن گذشته. البته بماند که من از همون اول دوره ی لیسانس هم این حس رو داشتم که کلاس رفتن از من گذشته D:

تحصیلات

شهریور ۲۸م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۳ دیدگاه »

بد جوری احساس حماقت می کنم. حس می کنم یه باری رو دوشم گذاشتن با فلک می زنن می گن برو. ادامه تحصیل مثل این می مونه که آدم جمعه به جا اینکه بره شمال بره نماز جمعه. نه اینکه نماز جمعه بد باشه ها، نه. حماقت حد نداره. حالا من موندم. تقصیر خودمه. یکی نبود بگه، عمت خوب، عموت خوب، درس خوندی تموم شد. دیگه چرا اقدام به خود خری می کنی.

سینا

شهریور ۲۷م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۲ دیدگاه »

یه حس خاصی دارم. می دونی چرا این حس ایجاد شد؟ هیچی، فیلم باغ های کندلوس رو دیدم. با اینکه اون روز خیلی راحت سینا رو مسخره کردم که بابا بی خیال ولی لا مذهب حس بدیه. ای تو روحت CS . سینااااااااااااااااااااااا کجایی یکم دلداریم بدی؟

الاغ

شهریور ۱۱م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۱ دیدگاه »

تو چشام نگاه کرد گفت الاغ. البته نه به این وضوح. ولی مشخص بود از نحوه ی برخوردش. البته منم گفتم که سواری نمی دم و الاغ عمته ولی نه به این وضوح. هشت ماه گذشت. کی میشه بشه چهار سال. لعنتی داره رو اعصاب حرکت می کنه. نمی دونم اون اولاش چی بودم که بهم گفت الاغ ولی تو این هشت ماه انقدر زندگی سوهان کشیده که شدم … . نمی دونم چی شدم ولی هر چی هستم چیز خوبیه. به درد می خوره. تازه می فهمم استادامون تو دانشگاه چرا سگ بودن. شنیده بودم آدم بره سربازی یا چیز میشه یا سیگاری. اینجا هم یه همچین قوانینی حاکمه. آدم یا چیز میشه یا سگ. البته عصبانی نمی شم، بیشتر رو اعصاب ملت حرکت می کنم. اینم از فواید تنهایی مطلقه. بعضی وقت ها اینجا فقط یه ذره از انفرادی بهتر میشه. خدا به داد برسه در این سال های پیش رو.