رو نیمکت کنار پل نشسته بود. خیره شده بود به زمین. خراب کرده بود.
-خراب کردی، خراب. یه چک رو نتوستی نیگه داری؟ خاک تو سرت. حالا به اوستا چی بگم؟ وای. تا آخر عمر می افتم زندان.
همه جا رو هم گشته بود. راهی رو که تا اونجا اومده بود رو ده بار پایین و بالا کرده بود ولی انگار آب شده بود و رفته بود تو زمین. با سابقه ی زندانی هم که داشت حتما همه فکر می کردن که چکو هاپولی کرده. عصبی بود. دندوناش رو به هم فشار می داد. قلبش فشره می شد.انگار از درون در حال متلاشی شدن بود.
داستان از این قرار بود که یه چک با مبلغ زیاد که از بدهکار صاحبکارش گرفته بود را گم کرده بود. بدهکار هم از اون آدمای شیاد بود و هیچ رقمه حاضر به نوشتن یه چک دیگه نبود. بدبختی های دیگه ای هم داشت ولی این آخری شده بود قوز بالاقوز. دیگه تحملشو نداشت. مخش هنگ کرده بود. رفت رو لبه ی پل ایستاد. چشم هاشو بست. فکر کرد. به گذشتش. به بدشانسیاش. دیگه حوصلش سر رفته بود. حوصله ی زندگی رو نداشت. حس کرد زندگی ارزش این همه سختی رو نداره. آخه تا کی فلاکت. همیشه باید نقش بدبخت داستانو بازی می کرد. یه بار شانس در خونشو نزد. شل شد. آروم بدنش رو تاب داد و از بالای پل اومد پایین. انگار به عقب برمی گشت. یاد بچگی هاش افتاد. چه دوران شیرینی بود. بعد کم کم بزرگتر شد و کم کم هم طعم سختی رو چشید. غم گوشه و کنار زندگیشو رو گرفت. از بیرون خودشو می دید. دوست داشت به خودش کمک کنه. بعضی لحظات فقط با کمی شانس یا کمک اطرافیان ممکن بود وضعش بهتر بشه و بعضی موقع ها هم به خاطر نارو زدن اطرافیان اوضاعش بدتر شده بود. کم کم به آخرخاطراتش رسید و همه جا رو سکوت فرا گرفت.
بعد از چند ساعت جسدش رو پیدا کردن. در فاصله ی چند متری کنار جسد برگه ی چکی افتاده بود.
تا حالا شده به خلاء فلسفی برسین. یعنی حس کنین که اصلا همه ی زندگیتون پوچ و بی معنیه. من الان یه چند دقیقس که دچار خلاء شدم ولم هم نمی کنه.
پی نوشت: فیلم “به همین سادگی” رو دیدم. چقدر مزخرف بود. این چرا جایزه گرفته؟
ترس چیز ساده ای نیست که بشه ازش گذشت. به نظر شما ترس اصلا چیه؟ من زیاد راجع بهش فکر کردم. مثلا چرا ما از مرگ می ترسیم. چرا از سوسک می ترسند؟ D: چرا از حرف زدن توی جمع بعضیا می ترسم؟ اصلا چه چیزی ترسناکه. چه چیزی ترسناک نیست. اصلا؟
خلاصه یه نتایجی گرفتم که بد نیست شما هم بدونین ( البته بلاگ ما که خواننده ی زیادی نداره ولی یه نفرم واسه من کافیه)
ترس و تجربه عکس هم عمل می کنن. آدمی که تجربش کمه ترسش بیشتره. ولی چرا جوونا نترس ترن. چون خیلی چیزا رو ندیدن و تجربشون کمتره D:
ترس و موقعیت شخص در جامعه عکس هم عمل می کنن. کسی که یه چیزی واسه از دست دادن داره بیشتر می ترسه تا کسی که هیچی واسه از دست دادن نداره. ولی کسی که خیلی چیزا داره و دیگه اشباع شده دیگه چیزی واسه بدست اوردن نداره پس کمتر می ترسه. از چی؟
ترس و یزد دو قطب موافقن و هم دیگرو دفع می کنن واسه این هیچ وقت یزدیا و ترس رو من با هم یه جا ندیدم.
ترس و احساسات دو تا موضوعن که باید بیشتر راجع بهش فکر کنم. آدم احساساتی ترسوتره ولی آدمی که احساساتیه ممکنه خون جلو چشاش که هیچی گوشاشم بگیره.
براستی ترس چیست. کی باید از چی بترسه. کی باید تا کجا بترسه. اصلا کی؟ اصلا؟
استرس آیا به ترس ربطی دارد؟
آیا؟
در واقع هیچکدام از موارد بالا باعث ترس نیست. چون هر کدام از دلایل مثال نقضی دارند. تنها عامل ترس تنهاییه. تجربم بهم گفته اتحاد باعث شجاعت میشه.
اصولا کسانی که من را از نزدیک می شناسند در جریان هستند که کلا حرف جدی نمی زنم. اصلا قصد این بلاگ پرداختن به مسائل طنز بود ولی هر بار به دلیلی نشد. امروز در جمع ایرانیان خارج مرز بودیم. به دلایل اتفاقات اخیر هر کدام افاضاتی با حالتی غمین داشتند و سرود ای ایران را زمزمه کردیم. هر کدام از این ایرانیان به شدت به ایرانی بودن خود افتخار می کردند و بارها هم در نشان دادن این غیرت از هم سبقت گرفتند، شانس اوردیم چون یه جا سبقت ممنوع بود. من حافظه ی نسبتا خوب رو به متوسطی دارم، پس شروع کردم به مرور افاضاتشان در شش ماه اخیر تا پیش خودم مقایسه ای داشته باشم از انسان های مختلف.
۱
-اون:سلام
-من:سلام
-خوبی
-نه
-چرا
-حوصله ندارم
-چرا
-دلم تنگ شده
-ول کن بابا. حالا مگه چن وقته اومدی
تو حال خودم بودم و بی توجه به همه چیز
- می خوای گوشیمو ببینی
- آره. دیدم. خوبه
- تا حالا iPhone دیدی. ایران iPhone داشت؟
- نه فقط اینجا هست
- ها ها ها
- زهرمار
تو دلم. خاک تو سر ندید بدید عقده ایت کنن
۲
من: سلام
اونیکی: سلام
-بر می گردی بعد از درست؟
-نه
-چرا؟ این جا ما غریبه ایم
- بعد از یه مدت فکر می کنی مال اینجایی
- آخه مگه میشه.
- آره
-آخه ما آمریکایی نیستیم
- مهم نیست. کی آمریکاییه. اینجا همه مهاجرن
۳
من: سلام
اون یکی دیگه:Hey
-خوبی
-good, thanx, how about you
- منم خوبم.
-what’s up
- آقا ایران نرفت جام جهانی
-The system is down. With that system we wouldn’t advance in Soccer
- آقا ملتو دیدی اینجا. چه یبس ان؟
اینجا رو فارسی حرف زد (خدا رو شکر فهمیدیم ایرانیه)
-بابا پس مثل ملت بی شعور ایران باشن خوبه؟
- وا!!! این حرفا چیه. ممکنه که رفتارشون با هم بد بود ولی اونم دلایل زیادی داشت. حالا قبول دارم که ما زیاد کار نمی کنیم یا بعضی موقع ها بد جنس و اینا میشیم ولی دیگه این طوری هم نبود.
- تازه، همه فضول بودن و پر سر و صدا.تو به خودت نگاه نکن. تو تحصیل کرده ای ولی همه مثل تو نیستن
- نه اتفاقا. من هم مثل بقیه ی ملت بی شعورم
-I don’t think so
- من اومده بودم فارسی حرف بزنم نه انگلیسی بلغور کنی
- خداحافظ
تو دلم: خاک بر سر خرت. اگه کسی ام بی شعور بود توی نفهم خارجی پرستی.
و چون حافظه ام رو به متوسط بود تنها این خاطرات یادم آمد. راستی چرا انقدر عقاید با این اهمیت زود عوض می شود.
شاید این مطالب طنز نبود ولی تلخ که بود!!!
با یکی از دوستام حرف می زدم.
- سلام عزیزم
- سلام
- خوبی
- نه واللا
- راستش منم خوب نیستم
- می گم زندگی چه مزخرفه
- آره
- راستی از در و داف چه خبر
- هیچی بابا. اینجا که خبری نیس
- آره واللا
- دیگه چه خبر
- هیچی بابا. ما که هر روز تو نتیم ببینیم دنیا دست کیه
- ای بابا. اینم که کار هر روز ماس
- به نظرت چی میشه
- هیچی بابا
- نه بابا. اینو نگو. در نا امیدی بسی امید است.
- چی میگی بابا. شاعر این شعر خودش خود کشی کرده. ببین. تو فلان کتابو خوندی؟
- نه
- تو فلان کتاب گفته که فلان طور باید فکر کرد
- بابا تو کتابا چیز میز زیاد می نویسن
- نه من باهات موافق نیستم. نویسندش خیلی با انصافه
- نمی دونم
- دیگه چه خبر
- هیچی
- کاری نداری
- نه. لطف کردی
- خداحافظ
زنگ زده بودیم یکم شارژ شیم بد تر باطریمون خالی شد.
ما هفت نفر تو یه محله بودیم. همیشه تو کوچه بودیم واسه بازی و همیشه هم آخر بازیا دعوا بود. دوران خوش بچگی بود دیگه، یادش بخیر. یادمه با اینکه بچه هامون هیچکدوم مرام نداشتن و هیچ وقت واسه هم تره هم خورد نمی کردن واسه بازیای بین کوچه ای خیلی تلاش می کردن و تریپ کار گروهی می ذاشتن که حتما بازیو ببریم. تو این جور مسابقه ها که معمولا هم مسابقه ی فوتبال بود بچه ها خودکشی می کردن. حتی واسمون از بازی فینال جام جهانی هم مهم تر بود.
بگذریم و برسیم به خاطره. یه روز که همه تو کوچه واسه خودشون بازی می کردن و اتفاقا همه هم با هم بعد از باخت تو یه بازی بین کوچه ای (به قول دوستم کوپا کوچه) قهر بودیم، یه غریبه که چند سال ازمون بزرگتر بود وارد محلمون شد. به یکی از بچه ها که داشت تو کوچه زمین فوتبال رو با گچ خط کشی می کرد الکی گیر داد و با هم دعواشون شد. غریبه گنده بود دوستم حریفش نمی شد. چون با هم قهر بودیم هم کسی جلو نرفت واسه کمک. دوستم از اون بچه های سرتق بود و کوتاه نمی اومد. خلاصه کار به جاهای باریک کشید و غریبه یه سیلی محکم در گوش رفیق ما زد. یهو یکی از بچه ها که نشسته بود و داشت با عکسای فوتبالیستای توی آدامس بازی می کرد سرشو بالا اورد و گفت: حششششششششششششششه، یارو!!! مگه مریضی؟ غریبه برگشت و چپ چپ نگاش کرد و گفت: تو رو سننه؟
- به من مربوطه. بچه محلمه
- بچه محلت هست که هست. فحش میده.
- تو اول بهش گیر دادی.
- خب که چی؟
- خب سرتو بندا پایین. راتو بکش برو
- نرم چی میشه
رفیق ما پا شد و با یه تریپ خونسردی رفت طرفش و زل زد تو چشاش
- گفتم برو بگو چشم. مثکه تنت می خاره ها
- چیه؟ گنده لاتی؟
- آره داداش. لات این محله ماییم.
من که از استیل این رفیقم خیلی خوشم اومد.
خلاصه اونا هم دعواشون شد. رفیق ما بزن بود ولی یارو غریبهه خیلی گنده بود. یه جورایی هم این رفیق ما نقش رهبر گروهو داشت. دیدیم مثکه قضیه قهر و اینا فعلا منتفیه و ضایعس کمک نکنیم. یکی از بچه ها رفت از پشت زد پس گردن غریبه. اونم دوید دنبالش. منم رفتم و واسش جفت پا گرفتم. خورد زمین. پا شد و اومد سمت من که یکی از بچه ها با سنگ زد تو پاش. غریبه رفت یه شیشه نوشابه از بقالی محل برداره و بشکنه که یکی از رفقا با چوب زد تو کمرش. خلاصه دیگه چون هممون درگیر بودیم رفتیم جلو و تا می خورد زدیمش. بعد بلندش کردیم و انداختیمش تو جوب سر کوچه. حالا بعدش طرف چطوری بلند شد و از اونجا رفت یادم نیست. بعدشم کلی خندیدیم و به مناسبت پیروزیمون یه نوشابه تگری زدیم تو رگ. دیگه هم طرفو تو کوچه ندیدیمش. یه چیزیو بعد از اون اتفاق فهمیدیم. ما ممکنه که با هم دعوا کنیم، همدیگرو بزنیم، فحش بدیم و با هم حرف نزنیم. ولی بچه محلیم و هر وقت پاش بیفته از بچه محلامون حمایت کنیم. خلاصه چه بچگی ای داشتیم ما.
با یکی از بروبچس چت می کردم. گفتم دلم واسه ایران تنگ شده. واسه ماشین سواری. واسه آهنگ گذاشتن و گاز دادن. واسه راه رفتن تو خیابوناش. حالا نه همه جای ایران. همون کرج وطن و تهران زادگاه خودمون. اصلا به نظر من فرقی بین مثلا اراک و خارج نیست. به جفتشون هیچ حسی ندارم. بگذریم. حتی دلم واسه آیس پک و دید زدن دخیا هم تنگ شده. واسه بلوار جمهوری و انوشیروان. رفیقم گفت: خره اونجا که همه ی اینا بیشتره. گفتم خره تو نمی فهمی من چی می گم. بحث نفس عمله. بحث اون عشقیه که تو عمل نهفتس. چه حالی می داد. می رفتیم دربند. می شستیم ملتو نیگا می کردیم. یا مثلا توچال. صبح زود ساعت ۱۰ می رفتیم اونجا و می دیدیم آدما از ۵ نصفه شب اونجا رو قرق کردن. یا با رفقا می رفتیم یه خوردنی ای کوفتی زهرماری می گرفتیم و می زدیم زیر خنده. ۲ ساعت تمام شر و ور می گفتیم و همه ی بدبختیامون یادمون می رفت. یادش بخیر. چقدر عشق بود. این چیزا رو دور و بریای من نمی فهمن. عشقشون دخترای بلوند و دیسکو و کلابه. من از اینا خوشم میاد. ولی تو همون کرج خودمون. واسه من اینجا بین کلاب و کتابخونه هیچ فرقی نیست. همه می گفتن درست میشه. شیش ماه گذشته و هیچ فرقی نکرده. به قول بر و بچس. خولم من. نمی دونم. ولی هر چی هست یه بیماری ایه که درمان نداره. درمانش همون وطنه. عاشق خاک پاکتم وطن. یه گرد خاک کرج رو با صد تا پنت هاوس تو نیویورک عوض نمی کنم. شعار نمی دما. یه حسیه که نمیشه بیانش کرد.