تنها سنگ صبورم اینجا محسن چاووشیه. محسن اگه نبود نمی دونم چی کار می کردم. هر چی گوش می دم خسته نمی شم. عبدالمالکی و محسن یگانه و رضایا و مهراز و بقیه خواننده ها هم خوبنا. ولی این محسن بد جور خاکی می خونه. اصلا صداش و آهنگاش رو رزونانس منه. نا فرم حال میام. از بس خاکی می خونه آدم حظ می کنه. یه صافی ای تو آهنگاش هست و یه غمی تو صداشه که نشون می ده درد کشیدس. کلیم باهاش خاطره ونوستالژی دارم (مخصوصا آهنگه نرگس بیمارش منو می بره به پارسال همین موقع که ….). محسن دوست دارم. تو رو خدا ادامه بده و گرنه من این غربت لعنتی رو چطوری تحمل کنم.
دارم سعی می کنم با این وضع بی آدمی کنار بیام. دیگه زیاد واسم تنهایی موقتی مهم نیست. دارم کتاب می خونم و فیلم می بینم تا بلکه از این بی سوادی در بیام. حس خوبی دارم. حس اون یارو تو کتاب (فکر کنم چخوف بود) که شرط بست ۱۵ سال زندان رو تحمل کنه رو دارم. تو زندان فقط کتاب خوند و بعد ۱۵ سال شد یه آدم دیگه. اینترنت چیز خوبیه. خدا پدر مخترعشو بیامرزه. هر چی بخوای توش هست. دلم هنوز با ایرانه.
پی نوشت: ۱۵ سال رو مطمئن نیستم ولی یادمه زیاد بود.
از خواب پا می شی، صبحونه، دانشگاه، خونه، شام، خواب. واسه این زندگیه که استادا سنگ می ندازن و همه دست به دست هم می دن تا بهش نرسی. اگه به ما نمی گن چوب دو سر طلا پس به کی می گن.