مرداد ۲۶م, ۱۳۸۹ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۱ دیدگاه »
نمی دونم چی بنویسم. روزهام بیشتر با ورزش می گذره و سعی می کنم وقتمو یه طوری پر کنم. بعد از حدود دو سال زندگی تو اینجا و تجربیاتی که این مدت کسب کردم، مطمئنم که اینجا موندنی نیستم. از روز اول هم اینو می گفتم ولی دلیل خاصی براش نداشتم. ولی الان به اندازه ی دو سال دلیل دارم. حالا اینا رو واسه چی میگم؟ راستش چون دیگه هیچی برام تازگی نداره. همه چی واسم علی السویه است. اون اوایل که همه چی برام تازگی داشت، عطش تجربه کردن و شناخت مردمو داشتم و واسه این اینجا هم موضوع برای نوشتن بیشتر داشتم. ولی حالا دیگه چیزی به نظرم خاص نیست. مثلا طرف یه طوری رفتار می کنه که عجیبه، می گم طبیعیه دیگه، طرف اسکله. خلاصش اینکه نمی دونم چی بذارم اینجا که جالب باشه. مثلا جریان سفر اخیرم با یکی از هم دانشگاهی های ویتنامیم؟ نه. زیاد جالب نیست. یا مثلا مسابقه ی فوتبال که رفتم و دیدم. به نظرم خسته کننده میاد. فکر کنم حداقل تا اطلاع ثانوی اینجا تعطیل بشه. نمی دونم، شاید پست بعدیم سه سال دیگه باشه، که توش بنویسم، درسم تموم شد، دارم برمی گردم. شایدم نه. در هر حال ….
مرداد ۳م, ۱۳۸۹ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۳ دیدگاه »
این هفته ای که گذشت و البته ماهی که گذشت فقط فکرم این بود: ورزش، ورزش و تفریح (همون ورزش). غیر از بدنسازی و دویدن و شنا کردن که تقریبا هفته ای پنج روز یا یکم بیشتر در هفته وقتمو پر می کنه، سینما و سریال دیدن رو هم بهش اضافه کنید. احساس کردم یکم ورزش های آیروبیک مثل دویدن دیگه داره تکراری می شه، واسه این یه دوچرخه ی کورسی گرفتم تا رکاب زدن رو هم به برنامه ی ورزشی اضافه کنم. بدنم داره مثل وقتی که ایران بودم رو فرم میاد. نگفته بودم تو ایران که بودم نیمه حرفه ای ورزش می کردم؟
خب دیگه ما متواضعیم. شش کیلو اضافه وزن داشتم که تو این مدت کم شد و به وزن قبلی برگشتم. سینما و تئاتر رو هم به این برنامه اضافه کنید. جالبه، که همه ی این کارا رو تکی انجام می دم. راستش بعید بدونم کسی از دور و بری هام بتونه در حد من ورزش کنه، واسه این خیلی تو مود این نیستم که یه پایه پیدا کنم. تو ایران هم همین طور بود، همیشه تکی ورزش می کردم. کاش یه ماشین داشتم یا داشگاهمون یه امکاناتی رو فراهم می کرد که می شد آخر هفته ها قایقرانی هم کرد. دیگه نور علی نور می شد.
تیر ۲۱م, ۱۳۸۹ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۱ دیدگاه »
یه مدتیه بدجور مثه اون قدیم ندیما ورزش می کنم و شنا هم اضافه کردم و خلاصه کلی انرژیمون مصرف میشه. این شنا خیلی واسه روحیه خوبه. من هم که یه باد بیاد دپ می زنم، شنا بهم خیلی می چسبه. خلاصه این مدت زد به سرم و دیدم که بابا. انقدر خودتو اسیر حاشیه نکن. درسته رفیق نداری و تنهایی و دختر تو دست و بالت نیست و با هر کی گشتی خیری توش نبوده، پس چرا انقدر گیری و به خودت سخت می گیری. خلاصه با این حرف خودم به خودم متحول شدم و تصمیم گرفتم آخر هفته یه حرکتی بکنم. خلاصه دیدم که ماشین ندارم و آمریکا هم بدون ماشین سخته، ولی این باعث نشد که تسلیم بشم. نقشه ی گوگل رو باز کردم خوشبتانه یه سینما پیدا کردم حدود سه کیلومتری خونمون. خوب تو خیابونو از تو گوگل نگاه کردم تا گم نشم. حتی محل پارک دوچرخه ام رو هم پیدا کردم.برنامه ی سینما ساعت دو بعدازظهر بود. سینماش قدیمی بود و چهار تا فیلم بیشتر نداشت. منم یکیش رو انتخاب کردم و ساعت یک و ربع به سمت سینما رکاب زدم. هوا گرم بود و رکاب زدن یکم سخت. رسیدم و فیلم رو دیدم. اسم فیلم “استخوان های زمستان” بود. فیلم رو دیدم و برگشتم. جدا از اینکه فیلم خسته کننده بود ولی من روز خوبی رو تجربه کرده بودم. امروز هم که بازی فینال بود خونه نموندم و رفتم دانشگاه تا با چند نفر بازی رو ببینیم. هیچکدومو نمی شناختم واسه این زیاد حرف نزدم و فقط آروم بازیو نگاه کردم. کلا آخر هفته ی پرباری بود. به دور از دوستان الکی و غرغرو و بی نمک و خالی از حاشیه. الان اعصابم خیلی راحت تره. به همین مناسبت، تصمیم گرفتم باز هم برم سینما. و این بار تصمیم گرفتم یکم بیشتر به خودم حال بدم و تئاتر رو هم بهش اضافه کنم. درسته، برای من ایرانی کلاب های شبانه و بار و این جور تفریحات نمی سازه. من خیلی بخوام خلاف کنم می رم همون کافی شاپ خودمون. تا آمریکا اومدیم ولی همون سینما و تئاتر و ورزش تفریحمونه
با این تفاوت که باید همه رو تکی برم. این نکته ی مهمیه و به نظر من یه برتری هست واسه یکی اگه بتونه تنهایی از زندگی لذت ببره. خلاصه، از این به بعد تصمیم دارم به دور از حاشیه زندگی کنم و خاطراتم رو بنویسم تا یه رنگی به این کمرنگی اینجا بدم.
خرداد ۲۸م, ۱۳۸۹ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۱ دیدگاه »
از دست دادن همیشه اولش سخته. همیشه اولش بده. همیشه یه چیزی رو که داری همش می خوای داشته باشیش. من لا اقل این طوریم. دوست ندارم یه چیزیو از دست بدم. دوس ندارم یه کاری رو که واسش وقت گذاشتم براحتی ول کنم. شاید واسه این دارم درس می خونم و ورزش می کنم شاید تنها کارهایی هستن که بلدم. اصلا شاید واسه این دوست دارم برگردم. چون نمی خوام اون همه زحمتی که واسه یاد گرفتن فرهنگ و آیین و روش زندگی خودمون کشیدم از بین بره. حالا من این نوشته رو واسه این نمی نویسم. اتفاقا امروز چون خیلی ورزش کردم قلبم خستس و زیاد بهم گیر نمی ده و زیاد دپ نیستم. احساس خیلی خوبی دارم. این نوشته رو به خاطر دوستام می نویسم. من آدمی هستم که براحتی با کسی دوست نمی شم. شاید بگم و بخندم و راحت تو جمع ها برم و صمیمی و گرم رفتار کنم. ولی هیچ وقت مثلا به همه، همه چیز رو نمی گم. حالا شاید الان که اینجام یکم تغییر کرده باشم ولی قبل ترها که این طوری بودم. ولی اگه با یکی رفیق بشم و باهاش حال کنم سعی می کنم همه جوره بهش حال بدم. دوستام هم اکثرا کاری از دستشون بربیاد واسم انجام می دن. با توجه به مطلبی که اولش گفتم دوست ندارم رفقام رو از دست بدم. ولی خوب دست خود آدم نیست. شرایط عوض می شه. این مدتی که اومدم اینجا و با دوستام هم اومدم، متاسفانه همه ی دوستایی که باهام اومدن اینجا رو از دست دادم. حالا علتش دوری راه بوده یا تغییر من یا اونا رو نمی دونم. شایدم من عوض شدم. نمی دونم، کسی نیست که ازش بپرسم. متاسفم که این طوری شد. برای من خیلی بد بود. یادم که میاد چقدر با هم خوب بودیم و واسه هم انرژی می ذاشتیم ناراحت می شم. ولی رابطه ی آدما مثه چینی می مونه. اگه نشکنه تر و تمیز و براقه ولی اگه شکست، دیگه شکسته. خلاصه، از این مساله خیلی ناراحت شدم ولی خوب الان مغزم خوب کار می کنه و می تونم نیمه ی پر لیوانو ببینم. نیمه ی پرش اینه که خدا رو شکر که فقط دوستمو از دست دادم. می تونست خیلی بدتر باشه. مثلا دوست دختر، نامزد یا همسر رو اگه داشتم ممکن بود از دست بدم. این خیلی جبرانش سخت بود برام. باز از دست دادن رفقام قابل هضمه.
درسی که این تغییر و تحولات بهم داد خیلی پیچیده است. شاید بشه تقسیم بندیش کرد.
۱- هیچ چیزی صد درصد نیست
۲- آدما عوض می شن
۳- با آدمایی که منافع مشترک داری، آینده ی مشترک نخواهی داشت
۴- کسی که تاییدت کرد، تو چشماش نگاه کن، درون آدما از چششون مشخصه
۵- آدمی که هیچ چیز واسش مهم نیست، تو هم واسش مهم نیستی
۶- آدما دروغ می گن، اولین دروغ رو هیچ وقت بی خیال نشو
خرداد ۲۶م, ۱۳۸۹ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۳ دیدگاه »
نظرتون درباره ی پادکست گذاشتن من چیه؟
۱- عمرا
۲- اصلا
۳- به هیچ وجه
۴- شاید عمرا ولی نه اصلا
خرداد ۲۵م, ۱۳۸۹ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۱ دیدگاه »
جام جهانی رو که می بینم سه تا مساله به ذهنم می رسه.
۱- چرا ایران نتونست جام جهانی بره. یعنی واقعا ایران از این تیم ها بدتر بازی می کنه؟ خدایی واقعا می شه از این تیم ها بدتر هم بازی کرد؟
۲- حالا به هر حال این جام جهانیه دیگه و یه تیمی باید قهرمان شه. واقعا یعنی تیمی هست که قهرمان شه؟
۳- گزارشگرای خارجی انگشت کوچیکه ی فردوسی پور نیستن.
خرداد ۲۴م, ۱۳۸۹ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۱ دیدگاه »
برای به دست آوردن اعتماد به نفس، اول باید حسابی شخصیتتان خرد گردد و احساس بی ارزشی و پوچی کنید. بعد از آنکه این مرحله را با موفقیت طی کردید (احساس کردید با اینکه خرد شدید ولی هنوز وجود دارید و حرفی برای گفتن) به ناگاه احساس اعتماد به نفس خواهید کرد. تو مایه های همون داستان سرندیپیتی و جوجه اردک سحرآمیز اثر هانس کریستین ویکتور هوگو.
خرداد ۲۰م, ۱۳۸۹ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۱ دیدگاه »
پدر و مادر یکی از دوستامون اومده بودن خونه ی ما. باهاشون گرم گرفتم و اینا. مادرش به من استانبولی یاد داد و با پدرش حکم بازی کردیم. بعد از یه سال و نیم بالاخره دو تا آدم واقعی دیدم. بدور از همه ی کلاس گذاشتنای ناشی از تازه به دوران رسیدگی یا جوزدگی. دو تا آدم با همه ی تعاریف واقعیش. همه ی حرف هاشون واقعی بود. الکی خوش نبودن. الکی زود بگن آهنگ بذار برقصیم نبودن. الکی وانمود نمی کردن که با فرهنگن. الکی و الکی و الکی مثل همه ی آدم های دور و برم نبودن. واقعا همون چیزی که بودن رو نشون می دادن. واقعی مثل همه ی ایرانی های داخل ایران، البته به جز تازه به دوران رسیده ها. مثل همه ی هم محلیای خودم. مثل اونایی که تو مترو می دیدم. نه مثل اونایی که تو تئاتر می دیدم و الکی ژست روشنفکری میومدن. اگه بخوام توضیح بدم، اینا رو که دیدم یاد فیلم های علی حاتمی افتادم. به همون عمق و معنی، ایرانی بودن. ولی اگه بخوام آدمای دور و برم رو تشبیه کنم انگار داری فیلم محمدرضا گلزار رو می بینی. سطحی، بی نمک و کاملا ماسک زده و آبدوخیاری. انقدر تاثیر گذار بودن که با دیدن مادر دوستم یه لحظه بدون اینکه بفهمن بغض کردم و یاد مادر خودم افتادم. مادر دوستم ازم پرسید بعد از درست چیکار می کنی؟ گفتم: راستش کاپیتالیسم به من نمی سازه. من خاکیم. حتما بر می گردم. و این رو با طنین و محکم گفتم. طوری که همیشه یادم می مونه.
برچسب ها: ماسک + جوزدگی
خرداد ۱۸م, ۱۳۸۹ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۱ دیدگاه »
چند روز پیش اتفاقی برام افتاد که خیلی منو تو فکر فرو برد. عصبی شدم. مغزم پکید. یه ایرانی بهم خندید و گفت تازه اومدی؟ گفتم، نه من بیشتر از یه ساله اومدم. گفت پس تازه اومدی. آخه خیلی سیستمت ایرانیه. راستش همین طوری موندم. نمی دونم والله. چی بگم؟ چقدر ما مردم جو زده ای هستیم. والله به خدا وطن داشتن خیلی مهمه. به خدا یه جایی که لازم نباشه ثابت کنی که قانونا اونجایی هستی، لازم نباشه پاسپورت نشون بدی، لازم نباشه بگی چند ساله اومدی، لازم نباشه برای اقامت تلاش کنی، به خدا به پیر به پیغمبر خیلی مهمه. انقدر مهمه که یه میلیون آدم همین بیست سال پیش برای اینکه یه سانتیمتر از اون خاک دست بیگانه نیفته جون دادن. چقدر همه چیز رو زود فراموش می کنیم. انقدر مهمه که هیچ چیزی باهاش قابل مقایسه نیست. باور کنین اگه خاک نداشته باشین، اگه یه جایی رو نداشته باشین که بگین از اونجا اومدین، یه جایی که یه روزی برگردین و کسی ازتون نپرسه برای چی اومدین، دق می کنین. چرا انقدر خودتونو عذاب می دین؟ چرا هفتاد میلیون آدمو با چند هزار سال تاریخ رو می برین زیر سوال. اگه بدونین که چه آدمایی با چه شرایطی از جونشون گذشتن، تا این خاک امروز به دستمون برسه، این طوری ناشکری نمی کردین. من با خودم هم هستم که راضی شدم حتی برای چند سال از وطنم دور باشم. شعار نمی دم. شما انتخاب کردین که ایران زندگی نکنین. اشکالی نداره. ولی تو رو به خدا فرهنگمون رو فراموش نکنین. حداقل یکی مثل من که فراموش نکرده و دوست داره ایرانی بمونه رو مسخره نکنین. به خدا سرمون میاد. به خدا اگه ایران این طوری باقی نمونه، دیگه هیچ کدوممون خوشبخت نخواهیم بود و حسرت خواهیم خورد.
خرداد ۱۷م, ۱۳۸۹ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | بدون دیدگاه »
به دلیل تغییر کاربری تعطیل می باشد. لطفا برای مکیدن خون به بنگاه دوستان اسکل مراجعه نمایید.
پی نوشت: در صورت مراجعه ی بی جا با الفاظ رکیک روبرو خواهید شد. با تشکر
پی نوشت ۲: این نشون می ده که دیگه واسه من دوران مجردی تموم شده. با این همه، هنوز یه نفر از دوستای اون دوره باقی مونده.
برچسب ها: رفاقت + خودتی