اینجا زندگی کم رنگه !

گل مریم

اسفند ۱۹م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | بدون دیدگاه »

TuberoseMorning
من دارم ثابت می کنم که بلاگم مختص غربته و البته از همون اول هم هدفم همین بود.
شعر از هیلا صادقی:

گل مریم تنت دلتنگ باغه
می‌دونم قصر اونجا بی‌چراغه
میگن آب و هوای قلبا سرده
گل یخ روی خاکش خونه کرده
تموم لحظه‌ها از جنس سنگه
برای اون دلی که تنگ تنگه
گل مریم ببین راهت چه دوره
فضای خونه بی تو سوت و کوره
گذشتی از همه بارت رو بستی
غریبونه یه جای نو نشستی
یه جا که خیلی بارونی نباشه
همیشه ترس ویرونی نباشه
کسی از حسرت بودن نمیره
کسی عشقو از آیینه نگیره
یه جایی که نفس، دزد نفس نیست
جواب هیچ فریادی قفس نیست
کسی فکر فراموشی نباشه
دوای درد بیهوشی نباشه
گل مریم اگه ابرا سیاهه
از اینجا تا بهار چند کوچه راهه؟
بیا باغ از غم دوریت نمیره
ببین باغ بدون گل کویره
گل مریم بیا، ریشه‌ات چی میشه؟
نگو سخته پس اندیشه‌ات چی میشه‌؟
قفس که قد آزادی نمیشه
واسه تن جز وطن وادی نمیشه
بیا دشت گل ها هرزه علف هاش
نباشه گل علف میشینه رو جاش
گل مریم بیا باهم بسازیم
بیا مریم بیا با هم بسازیم
خزون میره به سرما دل نبازیم
گل آزاده گلدونی نمیشه
بیا اندیشه زندونی نمی شه
بیا با من بخون از عشق و ریشه
من این‌جا ریشه در خاکم همیشه

غربت احساسی باکره مانده یا نوستالژی روزی سه بار

اسفند ۱۷م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۲ دیدگاه »

سلام
سرم شلوغه. و چون نوشتن داستان و ادامه ی اون وقت گیره، اصلا سر به اینجا نزدم. ولی حیفم اومد چیزی ننویسم. چند روز پیش یه مهمونی رفتم. چند تا از بچه های باحال دور هم جمع بودیم. خیلی خوب بود. آخرش هم آهنگ گذاشتیم و دور هم می رقصیدیم. یکی از خانم های جوونی که دعوت بود رو یه لحظه دیدم که موقعی که ما می رقصیدیم اشک در چشمانش جمع بود و سریع پاکش کرد. حس کردم چون کسی نیست که باهاش برقصه (البته کسی هم نبود با ما برقصه) یاد گذشته و روزای خوب افتاده که با شوهرش می رقصیده. اون خانم دو تا بچه ی کوچیک داره و طلاق گرفته. من نمی خوام بپردازم به اینکه خانواده های ایرانی اینجا خیلی قوی نیستند و فلان و اینا. اون جریان فقط برای من یه بهونه شد که بگم، غربت واقعا حسیه که اگه توش نباشی از این نظر باکره ای. یعنی واقعا یه جنبه از زندگی رو تجربه نکردین. جنبه ای که چه بهتر که آدم تجربش نکنه. جنبه ای که روزی سه بار و بلکه هم بیشتر انسان رو به گذشته می بره و خاطرات خوش براش زنده می شه و دوست داره که باز اون روزا برگرده. چیزی که من حداقل تجربش نکرده بودم. تجربه ی بودن با آدم هایی تا این حد غمگین و سرخورده که خودم هم جزء اونا هستم. الان تازه معنی آهنگ “نفرین” محسن یگانه رو می فهمم. آخر آهنگ و بعد از کلی نفرین، محسن با اون صدای غمگینش تیر خلاص رو می زنه و می گه: “آهای رفیق نیمه راه، آی تو که تنهایی می ری، فقط یه نفرین می کنم، تو اوج غربت بمیری”. شاید محسن خودش هم نمی دونسته داره چی می گه، ولی بدترین نفرینیه که می شه گفت. آری، بدترین عاقبت ناکامی در غربته.

طاقت بیار رفیق

بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۷ دیدگاه »

rafigh

طاقت بیار رفیق… رفیق… رفیق

طاقت بیار میشه شنید، خندیدن دلخواه رو
تو زنده می‌مونی رفیق، طاقت بیار این راه رو
طوفانو پشت سر بذار، اون سمت ما آبادیه
این زمزمه تو گوشمه، فردا پر از آزادیه

طاقت بیار رفیق، دنیا تو مشت ماست
طاقت بیار رفیق، خورشید پشت ماست
طاقت بیار رفیق، ما هر دو بی‌کسیم
طاقت بیار رفیق، داریم می‌رسیم

دنیا اگه تاریک شد، دستای فانوسو بگیر
با من بیا با من بیا، چیزی نمونده از مسیر
سرما و سوز برف رو، آهسته پشت سر بذار
امروز وقت خواب نیست، ما با همیم طاقت بیار

طاقت بیار رفیق، دنیا تو مشت ماست
طاقت بیار رفیق، خورشید پشت ماست
طاقت بیار رفیق، ما هر دو بی‌کسیم
طاقت بیار رفیق، داریم می‌رسیم

طاقت بیار رفیق… رفیق… رفیق…
طاقت بیار رفیق … رفیق … رفیق …

رفیق… رفیق… رفیق… طاقت بیار رفیق…

بی پایان- قسمت دوم

بهمن ۲۲م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۲ دیدگاه »

صبح ساعت چهار و نیم بابای میثم از خواب بیدار شد. چای گذاشت. نماز صبحشو خوند. صبحونشو خورد. به بچه هاش نگاه کرد تا ملحفه روشون باشه سرما نخورن. روی همسرش که خواب بود ملافه انداخت. به صورتش نگاه کرد. لبخند زد، آروم لباشو بوسید و از اتاق بیرون رفت. پاشنه ی کفششو انداخت. یا علی گفت و از خونه زد بیرون. اتوبوس رو که نزدیک خونه پارک کرده بود، یه برانداز کرد. همه چیش ردیف بود. یه نگاه با عشق به خونه شون کرد. خونه ای که توش زندگی می کردن خونه ی سازمانی بود که از طرف ارتش به بابای میثم داده بودن. بابای میثم باید می رفت و از کنارک (شهر کوچکی نزدیک چابهار) چند کارمند رو بر میداشت و به پایگاه که خارج شهر بود می آورد. همه چیز مثل هر روز خسته کننده بود. از پایگاه خارج شد. سردر پایگاه یه هواپیمای قدیمی اف چهار گذاشته بودن. راه مثل همیشه بود. آفتاب کم کم داشت بالا میومد. روز خنک زمستونی بود. بابای میثم با خودش زمزمه کرد، واقعا صبح های چابهار ملسه. دریای زیبا و آبی عمان کم کم داشت پیدا می شد. یکم باد میومد که شن رو بلند می کرد و دید رو یکم کم می کرد. ساعت رو نگاه کرد حدود پنج و نیم بود. بابای میثم ارتشی بود و به رسم ارتشیا منظم بود و همیشه به موقع سرویسشو می رسوند. از دور یه کامیونو دید که داشت سمت دیگه ی جاده می اومد.
————————————
مادر میثم خونه تنها بود. بچه ها مدرسه رفته بودن و محسن ام رفته بود شهر واسه کارش. در زدند. مادر از تو آشپزخونه اومد و در رو باز کرد.
-سلام خانم تهرانی. حالتون خوبه؟ من سرگرد میری هستم. از دژبانی.
-سلام. خیلی ممنون. شما خوب هستین.
-ممنونم.
-راستش. به ما خبر دادن جناب تهرانی امروز تو راه کنارک تصاف کردن. البته گفتن حالشون خوبه.
مادر میثم موهای تنش سیخ شده بود. زد پشت دستش. گفت:
-خدا مرگم بده. چی شده؟ با چی تصادف کرده. الان کجاس.
-گفتم که حالشون خوبه. تو بیمارستان بستریه. تو چابهار. اگه ممکنه تشریف بیارین همراهمون بریم چابهار.
-باشه اجازه بدین لباس بپوشم بیام.
مادر میثم رفت تو خونه تا لباسشو عوض کنه. سربازی که تو جیپ منتظر نشسته بود اومد پایین سمت سرگرد. گفت:
-چی شد جناب سرگرد. بهش گفتین.
سرگرد که ناراحت بود، جواب داد.
- نه. گفتم تصادف کرده ولی حالش خوبه. پنج تا بچه داره بنده خدا.
- بالاخره که باید بهش بگین.
- کم کم بهش می گم. تو راه بهتری سراغ داری؟
- نه جناب سرگرد.
- برو تو ماشین منتظر باش تا ما بیایم.
مادر میثم، لباسشو پوشید. چادرشو سرش کرد. کیفشو برداشت. گاز رو خاموش کرد. از خونه اومد بیرون. سوار ماشین شدند. مادر میثم دائما سوال می پرسید و سرگرد هم خودشو بی اطلاع نشون می داد. سرگرد از راننده خواست به سمت خونه ی خودش برن. جریان رو برای همسرش تعریف کرد و ازش خواست با اونا بیاد تا خانم تهرانی رو دلداری بده. همسر سرگرد همراهشون شد. به مادر میثم گفت
خانمم می خواد بره چابهار گفتم با ما بیاد.
سوار ماشین شدند و از در دژبانی خارج شدند و به سمت چابهار راه افتاند. توی راه، سرگرد شروع به صحبت کرد. کم کم بحث رو به تصادف با کامیون روبرویی کشوند و آخر به خاطر نگرانی و پرسش های مکرر مادر میثم مجبور شد حقیقتو بگه. مادر میثم وقتی خبر فوت شوهرش رو شنید، زانوهاش شل شد. یاد بچه هاش افتاد. تکیه گاهشو از دست داده بود. اشک از چشاش جاری بود و تو صورتش می زد. چهره ی بشاش شوهرش جلوی صورتش میومد. یاد خاطره های خوبشون افتاد. نمی تونست تصور کنه که شوهرش فوت کرده. خانم میری سعی می کرد به مادر میثم قوت قلب بده. ولی غم مادر میثم هم مرگ شوهرش بود و هم یتیم شدن پنج تا بچش که بزرگترینشون پونزده سالش بود. نمی دونست این خبر رو چطوری به بچه هاش بده. داشت دیوونه می شد. اشکش قطع نمی شد. کاری جز اشک ریختن ازش ساخته نبود. با خودش فکر می کرد کاش اصلا نمی ذاشت عباس (بابای میثم) اون روز بره سر کار و باز اشک می ریخت.
ادامه دارد….

بی پایان- قسمت اول

بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۱ دیدگاه »

اسمش میثمه. ده سالشه. بچه ی خوبیه. تو یه خونواده ی پرجمعیت زندگی می کنه. یه داداش بزرگتر داره به اسم محسن. غیر محسندو تا داداش و یه خواهر کوچیک تر داره به اسم های مهدی و مسطفی و مریم. با پدر و مادرش تو جنوب شرقی ایران تو شهر چابهار زندگی می کنن. باباش راننده ی سرویسه تو پایگاه هوایی چابهار. خیلی وضع مالیشون خوب نیست. ولی از زندگیش راضیه. اصالتا تهرانین. ولی یه مدته که اومدن چابهار. رضا کلاس چهارمه. خیلی اهل درس و مشق و این چیزا نیست. خوب تو یه خونواده که پنج تا بچه داره، خیلی هنر کنن شبها شکم سیر می خوابن. به قول باباش با اون حقوق بخور نمیری که می گیره، هیچ جا غیر چابهار نمی شه زندگی کرد. چابهار به قول محلی ها یعنی چهار بهار. اونجا هیچ وقت زمستون نمیشه. البته میثم ام خیلی نمی دونست چرا می گن بهار. چون مثل تابستونه همیشه. خلاصه میثم ام مثل همه ی همسناش می ره مدرسه و میاد. دنبال شیطونی و بازی و این جور چیزاس. چون باباش زیاد بهش پول تو جیبی نمیده. میثم مجبوره اگه چیزی خواست بخره خودش کار کنه. یه دوچرخه و موتورسازی تو پایگاه هست که صاحبش دوست بابای میثمه. میثم گاهی وقتا به صاحبش که اسمش آقا فیضیه کمک می کنه. البته میثم کار کردن رو از باباش یاد گرفته. بابای میثم غیر از رانندگی برای پایگاه برای یه کارخونه تن ماهی هم سرویس می بره. به قول خودش هشت و نهش گروی دهشن. خلاصه زندگیشون یه جوری می گذره. میثم ام که وضعش این طوریه زیاد فکر درس و مشقش نیست. خانم شیردره معلمشون، خیلی سعی می کنه که میثم یکم درس بخونه. به یکی از بچه های درسخون کلاس سفارش می کنه که تو درس به میثم کمک کنه. میثم ام دوس داره درس بخونه ولی حس می کنه این کاره نیست. از یه طرف استعدادشون نداره از یه طرف ام وقتشو. ولی از اون طرف نمی خواد مثه باباش هشت و نهش گرو دهش باشه. کم کم شروع می کنه. نمره های میثم یکم بهتره میشه. کم کم معلم ام به میثم امیدوار میشه. خود میثم ام با اینکه کار می کنه. درسش ام به زور می خونه. خیلی شبا تا دیروقت بیدار می مونه و درس می خونه. باباش از این وضعیت راضیه. می گه از داداش بزرگش که چیزی در نیومد باز ای ول به این پسر. داداش بزرگ میثم پونزده سالشه. درس و ول کرده و تو شهر کار می کنه. یه دکه داره تو شهر. یه دکه ی کوچیک که توش وسایل صوتی ارزون می فروشه. سرمایشم از ماهی فروشی جور کرده. هدفش اینه که پول جمع کنه بره دبی. میگه اینجا فایده نداره. باید رفت دبی. دبی پول ریخته. محسن هر روز کشتی هایی که از دبی میان بندر رو با حسرت نگاه می کنه. بار کشتی ها همه چی هست. از پپسی و کوکا کولا و تلویزیون گرفته تا سیگار و اسباب بازی. محسن بعضی موقع ها سیگار می خره می بره تهران و از تهران با پول مغازه دارای همسایه یه ضبطی چیزی واسشون می گیره و به قول خودش پورسانت می گیره و پول سفرش در میاد یه چیزی ام واسش می مونه. محسن تهران رو هم خیلی دوس داره. می گه اگه دبی نشد میرم تهران. خودشو خیلی با عرضه می دونه. به میثم می گه وقتتو با درس تلف نکن. بیا پیش خودم پول در بیار. ولی میثم دوس داره درس بخونه تا واسه خودش کسی بشه. اوضاع زندگی خانواده ی میثم سخته ولی تا حدی خوشحالن.به خصوص بعضی موقع ها که محسن از شهر انبه میاره یا باباش چند تا شوریده ی درشت از دوستش که ماهی فروشی داره می گیره. دیگه میثم اون روزا دوس نداره شب بشه. میثم غیر کار و شیطونی و این ور و اونور رفتن فوتبالو خیلی دوس داره. مدرسشون یه زمین خاکیه بزرگ داره که بعد مدرسه می ره اونجا و حسابی خودشو خاک و خلی می کنه. مادرش بهش می گه سگای ولگرد شبا می رن اونجا می خوابن. نرو اونجا مریض می شی. ولی گوش میثم بدهکار نیست
ادامه دارد….

تکنولوژی و ایران

بهمن ۱۱م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | بدون دیدگاه »

برای اولین بار می خوام درباره ی یه موضوع جدی بنویسم. من به عنوان یه مهندس شاید از هر کس دیگه ای حس بهتری نسبت به تکنولوژی داشته باشم. نحوه ی واردات تکنولوژی اون طور که از دوستم که مدیریت می خوند یه کار مدیریتیه ولی نحوه ی دستیابی به تکونولوژی و چگونگیش رو مطمئنا بدون نظر خواستن از مهندس هایی که تا حدودی به اون تکنولوژی اشراف دارن امکان پذیر نیست. خوب تکنولوژی اصلا چیه. خلاصش اینه: یه محصول که شما بتونین اون رو تولید کنین یا یه آزمایش خاص که شما بتونین انجامش بدین یعنی شما تکنولوژی اون چیز رو دارین. در واقع دانش نحوه ی تولید و دستگاه های لازم همه و همه لازمه ی یه تکنولوژی خاص هستن. حال می خوایم ببینیم، چگونه می شه یه تکنولوژی رو وارد کشور کرد.
اینایی که می گم اصلا از روی تجربم نیست. همش حسیه. به نظر من، راه وارد کردن تکنولوژی اول تربیت نیروی کارآمده. شما بدون داشتن متخصص عمرا نمی تونین به جایی برسین. خوب نیروی متخصص تربیت یا جذب شد. قدم بعدی خریدن دستگاه هاییه که برای تولید اون تکنولوژی لازمه. خوب ممکنه اون دستگاه ها رو به خاطر خفنی بهتون نفروشن. پس شما نمی تونین به اون تکنولوژی دست پیدا کنین. خوب پس باید یا دستگاه های با تکنولوژی پایین تر بخرین یا اینکه تکنولوژی اون دستگاه ها رو به دست بیارین. بنابر این دستیابی به تکنولوژی یه فرآیند مستقیم نیست. باید سعی کرد و کم کم و کم کم جلو رفت. مطمئنا خیلی سریع در یک جا به یه سد برخورد می کنیم. چون بعضی شرکت ها یا کشور ها می خوان از تکنولوژی شون پول در بیارن. خوب راهش چیه که بشه یه جورایی اون شرکت ها رو دور زد. بهترین راهش دانشگاه ها هستند. دانشگاه ها باز ترین راه برای فراگیری یه تکنولوژی هستند. شاید تنها جایی در طی اون فرایند به سد برخورد نخواهید کرد دانشگاه ها هستند. بنابراین برای کشور ما که حتی تکنولوژی اولیه مثلا برای تولید در ابعاد میکرو رو نداره، تنها راه تمرکز بر نیروی متخصص و رابطه ی تنگاتنگ با دانشگاه های کشورهایی است که دارای اون تکنولوژی هستند. این گونه، بعد چند سال نیروی متخصص به قدری توانمند می شود که می تواند قدم های اولیه برای تولید آن دستگاه هایی که بهمون نمی فروختند بردارد. این گونه تا حدودی ما آن تکنولوژی رو بدست آوردیم. با اثبات خود در مجامع علمی، کم کم کشور ها به ما اعتماد کرده و نقش مهم تری می تونیم بازی کنیم. با ادامه ی این روند ممکن است بعد از سال ها ما حتی در زمینه ی اون تکنولوژی پیشرو هم بشویم. ولی اگه دانشگاه هامون بودجه ی کافی نداشته باشن، ارتباط خوبی با کشورهای پیشرفته نداشته باشیم، نیروه های متخصصمون رو جذب نکنیم، در کارمون تداوم نداشته باشیم، صنعت دینامیکی نداشته باشیم که از تکنولوژی نو استقبال نکنه. همه و همه دست به دست هم می دن تا ما عقب بمونیم. حرف آخر اینکه بر خلاف خیلی ها که اعتقاد دارن تکنولوژی در صنعت تولید میشه، من عقیده دارم تنها راه ما برای به دست آوردن تکنولوژی و پیشرفت اهمیت به دانشگاه ها و دانش آموختگانمونه.

افسردگی در غربت

بهمن ۱۰م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۶ دیدگاه »

صبح همکار ویتنامیم رو دیدم. نه ناله می کرد نه تو آزمایشگاه خوابید. گفتم چته امروز؟ نخوابیدی. گفت دوستم زده به سرش. گفت یه هفته اس نخوابیده. دوست دخترش که تو ویتنامه باهاش به هم زده. اینم دپ زده. البته خوب تو خارج هم زندگی می کنه واسه این کلا قاط زده. همه رو تهدید می کنه. همش حرف می زنه. من با پسره پینگ پنگ بازی کرده بودم. به نظر سالم می اومد. گفتم دوس دخترش ولش کرده که کرده. گور باباش. گفت تو درک نمی کنی. گفت یادته باهاش پینگ پنگ بازی می کردی؟ گفتم آره. گفت یادته همش با جدیت می خواست تو رو ببره. گفت این تو همه چی جدیه. گفتم خوب درسشو ول کنه بره. گفت نه این مثل تو نیست تو همه چی جدیه. من از یه نظر یکم تکون خوردم. حس می کنم من الکی نیست که دوس دختر ندارم. حس می کنم من چون زیاد احساساتی نیستم خیلی واسم مهم نیست که یکیو داشته باشم. بگذریم. شب به دوستم زنگ زدم، گفت بردنش بیمارستان. این طوری ها که فکر می کنین همه تو غربت حال می کنن، نیست. اوضاع خیلی پیچیده تره. بی خودی انقدر نخواین برین خارج. خود من سال اول واقعا دپسرده بودم. الان هم تنها امیدم اتمام این دوره ی کوفتیه. باور کنین اگه ایران ضایع است این ضایعگیش تا همه جا با شماس. هیچ وقت نمی تونین ازش در برین. به جاش بمونین تو وطن و وطن رو بسازین.

علی کوچولو دیگه کوچیک نیست

بهمن ۹م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۹ دیدگاه »

علی کوچولو دیگه کوچیک نیست…
خوشحال نمی شه، با نمره ی بیست
دیپلم گرفته، سربازی رفته،
دنبالِ کاره، هفته به هفته
مادرش قرض داره،
ته برج دائم کم میاره،
رخت می شوره، بند می ندازه،
غم داره بی اندازه،
با بد و خوب می سازه.
تنها دلش می خواد علی
باز بشه کلاسِ اولی…
وای، وای، وای…

علی کوچولو، دیگه کوچیک نیست
دنیاش مثل اون کوچه باریک نیست
دستاش خالیه، دلش پر درده،
داره دنبالِ چاره می گرده،
هی کتاب می خونه،
تو اینترنت سرگردونه،
دائم فیلتر می شکونه،
می خونه و می دونه،
این جا مثل زندونه…
دلش می خواد جادو بشه،
باز علی کوچولو بشه…
وای، وای، وای…

علی کوچولو، دیگه کوچیک نیست،
سرِ راهشه یه تابلوی ایست
یه دانشجوی ستاره داره،
دست از رؤیاهاش برنمی داره
باباش تو زندونه،
علی با مردم تو میدونه،
یه سرودو می خونه،
سر اومد زمستونه،
پیرهنش غرقِ خونه…
تموم می شه کارِ علی
تو دلِ یه گورِ جعلی.
وای،
وای،
وای…

پی نوشت: این آهنگو که شندیم انگار همه ی غم های عالم رو بهم هدیه دادن. یاد بچگیم افتادم. اون موقع همه چی به نظر خوب می اومد ولی الان هیچ چیز …

خاتمی، دبیرستان، سینما، روزنامه

بهمن ۸م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۶ دیدگاه »

یادش بخیر. سوم راهنمایی بودم. مامانم با بابام دعواشون شده بود. مامانم می گفت رای بده. بابام می گفت نه. بعد یهو شنیدیم یکی به اسم خاتمی کاندید شده. بعد بابام که با تفکراتش آشنا شد، گفت من به این رای می دم. منم گفتم رای بدین، رای بدین. من از صمیم قلب دوسش داشتم. یادمه همه بهش رای دادن. وقتی حرف می زد خیلی خوشحال می شدم. خاتمی که سر کار اومد. من وارد دبیرستان شدم. کم کم و کم کم دیدم روزنامه های مختلف در اومد. چقدر خوب بودن. کاریکاتور های باحال. جامعه، امروز. همه چی نو بود. فیلمها یهو تغییر کرد. “قرمز” و “دوزن” گل سر سبد فیلمای اون اوایل بود. خیلی خوشحال بودم. با اینکه اون موقع ها خیلی درس می خوندم ولی باز اگه وقت می شد تو جامعه هم یه نگاهی می نداختم. احساس می کردم دختر پسرا خوش تیپ تر شدن. دست به دست هم می دادن و انگار دنیا مال اوناس. البته به ما که چیزی نرسید. ولی باز من خوشحال بودم. کم کم که سنم رسید، گفتیم باید با مجلس حمایتش کنیم. بعد هم که دور دوم شد و بهش رای دادم. خیلی حال می داد. ولی کم کم می گفتیم اه چقدر انشاء می خونه. بابا پس برنامه هات کوش. کم کم و کم کم ازش نا امید شدیم. تا آخرش ازش متنفر شدیم. نمی دونم تقصیر ما بود یا اون که کوتاه می اومد. هر چی بود. من هیچ وقت آهنگ “عاشقم من” رو تو فیلم “قرمز” یادم نمی ره. همیشه یادمه که بازیگرایی مثل هدیه که الان دیگه از مد افتاده یا محمدرضای فروتن که بعد تو “دو زن” کولاک کرد با اون صدای لرزونش سینما رو تکون دادن. همیشه کاریکاتور یکی از روزنامه های چپی که یه دختر و پسرو رو دو تا بوم نشون می داد، که عشقشون رو با یه موشک کاغذی بهم ابراز می کردن، یادمه.
خاتمی آدم خوبی بود. دوسش داشتم و بعد ازش متنفر شدم. هر چی بود. قسمتی از خاطرات دبیرستان و یکم هم دانشگاه منه. پس به خاطر نوستالژی گذشته هم که شده دوسش دارم.

پی نوشت: آهنگ “عاشقم من” با صدای دلکش رو شنیدم و یهو همه چی واسم تداعی شد.

سخت ترین کار ثابت کردن یک موضوع به یک احمق است

بهمن ۶م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | بدون دیدگاه »

مشخصات اخلاقی انسان های ابله:
۱- فکر می کنه خیلی باهوشه و هی تکرار می کنه
۲- حافظش از یه پیرمرد هشتاد ساله هم بدتره
۳- هر چی تو بگی می گه نه
۴- هر ده متر یکی بهش می گه خیلی با مزه ای و کلی می خنده و این هم اشک تو چشاش جمع میشه و میگه خدایا این شادی رو از بقیه نگیر
۵- به خدا اعتقاد نداره و هی میگه به من ثابت کن که خدا هست. یا به خدا اعتقاد داره و هی میگه بیا بهت ثابت کنم
۶- خیلی وقتا می گه ایشالله یا خدا بخواد حالا چه اعتقاد داشته باشه چه نداشته باشه
۷- تا ساعت ۳ صبح کار می کنه و ساعت دو ظهر از خواب پا میشه
۸- ازش تعریف کنی از خنده سکته می زنه
۹- کلید رو تو اتاق جا می ذاره و در رو قفل می کنه (حالا چه جورشو نمی دونم)
۱۰- هدفش از زندگی اینه که …
۱۱- دوس داره بهش احترام بذاری
مشخصات ظاهری انسان های ابله:
۱- لباس اصلا براش مهم نیست. مثلا برای مهمونی یا پارتی تریپ مشکی می زنه
۲- هر هفت سال یه بار می ره سلمونی
۳- از لباس به جای فرش در اتاق استفاده می کنه
۴- کثیفی و تمیزی براش یکیه
۵- کم حرف می زنه
۶- از هر چیزی هیچ احساسی بهش دست نمی ده
طرز رفتار با ابله ها:
از کنارش رد شید به صورتی که اصلا چشتون بهش نیفته. در ضمن اگر آشنای ابلهی دارید هیچ وقت نگذارید دیگران شما را با او ببینند.
نتیجه ی غیر اخلاقی: خدا رو هم شکر کنید که شما رو ابله نیافریده.
نتیجه ی امنیتی: هیچ وقت و هیچ وقت با یک ابله ازدواج نکنید.
نتیجه ی قضایی: اگر قاضی شما را به حبس ابد یا پنج سال حبس در کنار یک ابله محکوم کرد و به شما حق انتخاب داد. شما حبس ابد را انتخاب کنید و نفس راحتی بکشید که دو انتخاب داشته اید.
نتیجه ی فلسفی امنیتی: هیچ گاه با یک ابله بحث نکنید.
راهنمایی: در صورتی که با وجود همه ی تلاش ها ناچار شدید یک ابله را به مدت طولانی تحمل کنید، بهتر است با او طرح دوستی ریخته و او را علامه ی دهر دانسته و کلیه ی صحبت های او را تایید کنید. در غیر این صورت عواقب جبران ناپذیری در انتظارتان خواهد بود.
در انتها یک دقیقه سکوت………