اینجا زندگی کم رنگه !

بی پایان- قسمت اول

بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | بدون دیدگاه »

اسمش میثمه. ده سالشه. بچه ی خوبیه. تو یه خونواده ی پرجمعیت زندگی می کنه. یه داداش بزرگتر داره به اسم محسن. غیر محسندو تا داداش و یه خواهر کوچیک تر داره به اسم های مهدی و مسطفی و مریم. با پدر و مادرش تو جنوب شرقی ایران تو شهر چابهار زندگی می کنن. باباش راننده ی سرویسه تو پایگاه هوایی چابهار. خیلی وضع مالیشون خوب نیست. ولی از زندگیش راضیه. اصالتا تهرانین. ولی یه مدته که اومدن چابهار. رضا کلاس چهارمه. خیلی اهل درس و مشق و این چیزا نیست. خوب تو یه خونواده که پنج تا بچه داره، خیلی هنر کنن شبها شکم سیر می خوابن. به قول باباش با اون حقوق بخور نمیری که می گیره، هیچ جا غیر چابهار نمی شه زندگی کرد. چابهار به قول محلی ها یعنی چهار بهار. اونجا هیچ وقت زمستون نمیشه. البته میثم ام خیلی نمی دونست چرا می گن بهار. چون مثل تابستونه همیشه. خلاصه میثم ام مثل همه ی همسناش می ره مدرسه و میاد. دنبال شیطونی و بازی و این جور چیزاس. چون باباش زیاد بهش پول تو جیبی نمیده. میثم مجبوره اگه چیزی خواست بخره خودش کار کنه. یه دوچرخه و موتورسازی تو پایگاه هست که صاحبش دوست بابای میثمه. میثم گاهی وقتا به صاحبش که اسمش آقا فیضیه کمک می کنه. البته میثم کار کردن رو از باباش یاد گرفته. بابای میثم غیر از رانندگی برای پایگاه برای یه کارخونه تن ماهی هم سرویس می بره. به قول خودش هشت و نهش گروی دهشن. خلاصه زندگیشون یه جوری می گذره. میثم ام که وضعش این طوریه زیاد فکر درس و مشقش نیست. خانم شیردره معلمشون، خیلی سعی می کنه که میثم یکم درس بخونه. به یکی از بچه های درسخون کلاس سفارش می کنه که تو درس به میثم کمک کنه. میثم ام دوس داره درس بخونه ولی حس می کنه این کاره نیست. از یه طرف استعدادشون نداره از یه طرف ام وقتشو. ولی از اون طرف نمی خواد مثه باباش هشت و نهش گرو دهش باشه. کم کم شروع می کنه. نمره های میثم یکم بهتره میشه. کم کم معلم ام به میثم امیدوار میشه. خود میثم ام با اینکه کار می کنه. درسش ام به زور می خونه. خیلی شبا تا دیروقت بیدار می مونه و درس می خونه. باباش از این وضعیت راضیه. می گه از داداش بزرگش که چیزی در نیومد باز ای ول به این پسر. داداش بزرگ میثم پونزده سالشه. درس و ول کرده و تو شهر کار می کنه. یه دکه داره تو شهر. یه دکه ی کوچیک که توش وسایل صوتی ارزون می فروشه. سرمایشم از ماهی فروشی جور کرده. هدفش اینه که پول جمع کنه بره دبی. میگه اینجا فایده نداره. باید رفت دبی. دبی پول ریخته. مهدی هر روز کشتی هایی که از دبی میان بندر رو با حسرت نگاه می کنه. بار کشتی ها همه چی هست. از پپسی و کوکا کولا و تلویزیون گرفته تا سیگار و اسباب بازی. مهدی بعضی موقع ها سیگار می خره می بره تهران و از تهران با پول مغازه دارای همسایه یه ضبطی چیزی واسشون می گیره و به قول خودش پورسانت می گیره و پول سفرش در میاد یه چیزی ام واسش می مونه. مهدی تهران رو هم خیلی دوس داره. می گه اگه دبی نشد میرم تهران. خودشو خیلی با عرضه می دونه. به میثم می گه وقتتو با درس تلف نکن. بیا پیش خودم پول در بیار. ولی میثم دوس داره درس بخونه تا واسه خودش کسی بشه. اوضاع زندگی خانواده ی میثم سخته ولی تا حدی خوشحالن.به خصوص بعضی موقع ها که مهدی از شهر انبه میاره یا باباش چند تا شوریده ی درشت از دوستش که ماهی فروشی داره می گیره. دیگه میثم اون روزا دوس نداره شب بشه. میثم غیر کار و شیطونی و این ور و اونور رفتن فوتبالو خیلی دوس داره. مدرسشون یه زمین خاکیه بزرگ داره که بعد مدرسه می ره اونجا و حسابی خودشو خاک و خلی می کنه. مادرش بهش می گه سگای ولگرد شبا می رن اونجا می خوابن. نرو اونجا مریض می شی. ولی گوش میثم بدهکار نیست
ادامه دارد….

تکنولوژی و ایران

بهمن ۱۱م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | بدون دیدگاه »

برای اولین بار می خوام درباره ی یه موضوع جدی بنویسم. من به عنوان یه مهندس شاید از هر کس دیگه ای حس بهتری نسبت به تکنولوژی داشته باشم. نحوه ی واردات تکنولوژی اون طور که از دوستم که مدیریت می خوند یه کار مدیریتیه ولی نحوه ی دستیابی به تکونولوژی و چگونگیش رو مطمئنا بدون نظر خواستن از مهندس هایی که تا حدودی به اون تکنولوژی اشراف دارن امکان پذیر نیست. خوب تکنولوژی اصلا چیه. خلاصش اینه: یه محصول که شما بتونین اون رو تولید کنین یا یه آزمایش خاص که شما بتونین انجامش بدین یعنی شما تکنولوژی اون چیز رو دارین. در واقع دانش نحوه ی تولید و دستگاه های لازم همه و همه لازمه ی یه تکنولوژی خاص هستن. حال می خوایم ببینیم، چگونه می شه یه تکنولوژی رو وارد کشور کرد.
اینایی که می گم اصلا از روی تجربم نیست. همش حسیه. به نظر من، راه وارد کردن تکنولوژی اول تربیت نیروی کارآمده. شما بدون داشتن متخصص عمرا نمی تونین به جایی برسین. خوب نیروی متخصص تربیت یا جذب شد. قدم بعدی خریدن دستگاه هاییه که برای تولید اون تکنولوژی لازمه. خوب ممکنه اون دستگاه ها رو به خاطر خفنی بهتون نفروشن. پس شما نمی تونین به اون تکنولوژی دست پیدا کنین. خوب پس باید یا دستگاه های با تکنولوژی پایین تر بخرین یا اینکه تکنولوژی اون دستگاه ها رو به دست بیارین. بنابر این دستیابی به تکنولوژی یه فرآیند مستقیم نیست. باید سعی کرد و کم کم و کم کم جلو رفت. مطمئنا خیلی سریع در یک جا به یه سد برخورد می کنیم. چون بعضی شرکت ها یا کشور ها می خوان از تکنولوژی شون پول در بیارن. خوب راهش چیه که بشه یه جورایی اون شرکت ها رو دور زد. بهترین راهش دانشگاه ها هستند. دانشگاه ها باز ترین راه برای فراگیری یه تکنولوژی هستند. شاید تنها جایی در طی اون فرایند به سد برخورد نخواهید کرد دانشگاه ها هستند. بنابراین برای کشور ما که حتی تکنولوژی اولیه مثلا برای تولید در ابعاد میکرو رو نداره، تنها راه تمرکز بر نیروی متخصص و رابطه ی تنگاتنگ با دانشگاه های کشورهایی است که دارای اون تکنولوژی هستند. این گونه، بعد چند سال نیروی متخصص به قدری توانمند می شود که می تواند قدم های اولیه برای تولید آن دستگاه هایی که بهمون نمی فروختند بردارد. این گونه تا حدودی ما آن تکنولوژی رو بدست آوردیم. با اثبات خود در مجامع علمی، کم کم کشور ها به ما اعتماد کرده و نقش مهم تری می تونیم بازی کنیم. با ادامه ی این روند ممکن است بعد از سال ها ما حتی در زمینه ی اون تکنولوژی پیشرو هم بشویم. ولی اگه دانشگاه هامون بودجه ی کافی نداشته باشن، ارتباط خوبی با کشورهای پیشرفته نداشته باشیم، نیروه های متخصصمون رو جذب نکنیم، در کارمون تداوم نداشته باشیم، صنعت دینامیکی نداشته باشیم که از تکنولوژی نو استقبال نکنه. همه و همه دست به دست هم می دن تا ما عقب بمونیم. حرف آخر اینکه بر خلاف خیلی ها که اعتقاد دارن تکنولوژی در صنعت تولید میشه، من عقیده دارم تنها راه ما برای به دست آوردن تکنولوژی و پیشرفت اهمیت به دانشگاه ها و دانش آموختگانمونه.

افسردگی در غربت

بهمن ۱۰م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۶ دیدگاه »

صبح همکار ویتنامیم رو دیدم. نه ناله می کرد نه تو آزمایشگاه خوابید. گفتم چته امروز؟ نخوابیدی. گفت دوستم زده به سرش. گفت یه هفته اس نخوابیده. دوست دخترش که تو ویتنامه باهاش به هم زده. اینم دپ زده. البته خوب تو خارج هم زندگی می کنه واسه این کلا قاط زده. همه رو تهدید می کنه. همش حرف می زنه. من با پسره پینگ پنگ بازی کرده بودم. به نظر سالم می اومد. گفتم دوس دخترش ولش کرده که کرده. گور باباش. گفت تو درک نمی کنی. گفت یادته باهاش پینگ پنگ بازی می کردی؟ گفتم آره. گفت یادته همش با جدیت می خواست تو رو ببره. گفت این تو همه چی جدیه. گفتم خوب درسشو ول کنه بره. گفت نه این مثل تو نیست تو همه چی جدیه. من از یه نظر یکم تکون خوردم. حس می کنم من الکی نیست که دوس دختر ندارم. حس می کنم من چون زیاد احساساتی نیستم خیلی واسم مهم نیست که یکیو داشته باشم. بگذریم. شب به دوستم زنگ زدم، گفت بردنش بیمارستان. این طوری ها که فکر می کنین همه تو غربت حال می کنن، نیست. اوضاع خیلی پیچیده تره. بی خودی انقدر نخواین برین خارج. خود من سال اول واقعا دپسرده بودم. الان هم تنها امیدم اتمام این دوره ی کوفتیه. باور کنین اگه ایران ضایع است این ضایعگیش تا همه جا با شماس. هیچ وقت نمی تونین ازش در برین. به جاش بمونین تو وطن و وطن رو بسازین.

علی کوچولو دیگه کوچیک نیست

بهمن ۹م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۱ دیدگاه »

علی کوچولو دیگه کوچیک نیست…
خوشحال نمی شه، با نمره ی بیست
دیپلم گرفته، سربازی رفته،
دنبالِ کاره، هفته به هفته
مادرش قرض داره،
ته برج دائم کم میاره،
رخت می شوره، بند می ندازه،
غم داره بی اندازه،
با بد و خوب می سازه.
تنها دلش می خواد علی
باز بشه کلاسِ اولی…
وای، وای، وای…

علی کوچولو، دیگه کوچیک نیست
دنیاش مثل اون کوچه باریک نیست
دستاش خالیه، دلش پر درده،
داره دنبالِ چاره می گرده،
هی کتاب می خونه،
تو اینترنت سرگردونه،
دائم فیلتر می شکونه،
می خونه و می دونه،
این جا مثل زندونه…
دلش می خواد جادو بشه،
باز علی کوچولو بشه…
وای، وای، وای…

علی کوچولو، دیگه کوچیک نیست،
سرِ راهشه یه تابلوی ایست
یه دانشجوی ستاره داره،
دست از رؤیاهاش برنمی داره
باباش تو زندونه،
علی با مردم تو میدونه،
یه سرودو می خونه،
سر اومد زمستونه،
پیرهنش غرقِ خونه…
تموم می شه کارِ علی
تو دلِ یه گورِ جعلی.
وای،
وای،
وای…

پی نوشت: این آهنگو که شندیم انگار همه ی غم های عالم رو بهم هدیه دادن. یاد بچگیم افتادم. اون موقع همه چی به نظر خوب می اومد ولی الان هیچ چیز …

خاتمی، دبیرستان، سینما، روزنامه

بهمن ۸م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۶ دیدگاه »

یادش بخیر. سوم راهنمایی بودم. مامانم با بابام دعواشون شده بود. مامانم می گفت رای بده. بابام می گفت نه. بعد یهو شنیدیم یکی به اسم خاتمی کاندید شده. بعد بابام که با تفکراتش آشنا شد، گفت من به این رای می دم. منم گفتم رای بدین، رای بدین. من از صمیم قلب دوسش داشتم. یادمه همه بهش رای دادن. وقتی حرف می زد خیلی خوشحال می شدم. خاتمی که سر کار اومد. من وارد دبیرستان شدم. کم کم و کم کم دیدم روزنامه های مختلف در اومد. چقدر خوب بودن. کاریکاتور های باحال. جامعه، امروز. همه چی نو بود. فیلمها یهو تغییر کرد. “قرمز” و “دوزن” گل سر سبد فیلمای اون اوایل بود. خیلی خوشحال بودم. با اینکه اون موقع ها خیلی درس می خوندم ولی باز اگه وقت می شد تو جامعه هم یه نگاهی می نداختم. احساس می کردم دختر پسرا خوش تیپ تر شدن. دست به دست هم می دادن و انگار دنیا مال اوناس. البته به ما که چیزی نرسید. ولی باز من خوشحال بودم. کم کم که سنم رسید، گفتیم باید با مجلس حمایتش کنیم. بعد هم که دور دوم شد و بهش رای دادم. خیلی حال می داد. ولی کم کم می گفتیم اه چقدر انشاء می خونه. بابا پس برنامه هات کوش. کم کم و کم کم ازش نا امید شدیم. تا آخرش ازش متنفر شدیم. نمی دونم تقصیر ما بود یا اون که کوتاه می اومد. هر چی بود. من هیچ وقت آهنگ “عاشقم من” رو تو فیلم “قرمز” یادم نمی ره. همیشه یادمه که بازیگرایی مثل هدیه که الان دیگه از مد افتاده یا محمدرضای فروتن که بعد تو “دو زن” کولاک کرد با اون صدای لرزونش سینما رو تکون دادن. همیشه کاریکاتور یکی از روزنامه های چپی که یه دختر و پسرو رو دو تا بوم نشون می داد، که عشقشون رو با یه موشک کاغذی بهم ابراز می کردن، یادمه.
خاتمی آدم خوبی بود. دوسش داشتم و بعد ازش متنفر شدم. هر چی بود. قسمتی از خاطرات دبیرستان و یکم هم دانشگاه منه. پس به خاطر نوستالژی گذشته هم که شده دوسش دارم.

پی نوشت: آهنگ “عاشقم من” با صدای دلکش رو شنیدم و یهو همه چی واسم تداعی شد.

سخت ترین کار ثابت کردن یک موضوع به یک احمق است

بهمن ۶م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | بدون دیدگاه »

مشخصات اخلاقی انسان های ابله:
۱- فکر می کنه خیلی باهوشه و هی تکرار می کنه
۲- حافظش از یه پیرمرد هشتاد ساله هم بدتره
۳- هر چی تو بگی می گه نه
۴- هر ده متر یکی بهش می گه خیلی با مزه ای و کلی می خنده و این هم اشک تو چشاش جمع میشه و میگه خدایا این شادی رو از بقیه نگیر
۵- به خدا اعتقاد نداره و هی میگه به من ثابت کن که خدا هست. یا به خدا اعتقاد داره و هی میگه بیا بهت ثابت کنم
۶- خیلی وقتا می گه ایشالله یا خدا بخواد حالا چه اعتقاد داشته باشه چه نداشته باشه
۷- تا ساعت ۳ صبح کار می کنه و ساعت دو ظهر از خواب پا میشه
۸- ازش تعریف کنی از خنده سکته می زنه
۹- کلید رو تو اتاق جا می ذاره و در رو قفل می کنه (حالا چه جورشو نمی دونم)
۱۰- هدفش از زندگی اینه که …
۱۱- دوس داره بهش احترام بذاری
مشخصات ظاهری انسان های ابله:
۱- لباس اصلا براش مهم نیست. مثلا برای مهمونی یا پارتی تریپ مشکی می زنه
۲- هر هفت سال یه بار می ره سلمونی
۳- از لباس به جای فرش در اتاق استفاده می کنه
۴- کثیفی و تمیزی براش یکیه
۵- کم حرف می زنه
۶- از هر چیزی هیچ احساسی بهش دست نمی ده
طرز رفتار با ابله ها:
از کنارش رد شید به صورتی که اصلا چشتون بهش نیفته. در ضمن اگر آشنای ابلهی دارید هیچ وقت نگذارید دیگران شما را با او ببینند.
نتیجه ی غیر اخلاقی: خدا رو هم شکر کنید که شما رو ابله نیافریده.
نتیجه ی امنیتی: هیچ وقت و هیچ وقت با یک ابله ازدواج نکنید.
نتیجه ی قضایی: اگر قاضی شما را به حبس ابد یا پنج سال حبس در کنار یک ابله محکوم کرد و به شما حق انتخاب داد. شما حبس ابد را انتخاب کنید و نفس راحتی بکشید که دو انتخاب داشته اید.
نتیجه ی فلسفی امنیتی: هیچ گاه با یک ابله بحث نکنید.
راهنمایی: در صورتی که با وجود همه ی تلاش ها ناچار شدید یک ابله را به مدت طولانی تحمل کنید، بهتر است با او طرح دوستی ریخته و او را علامه ی دهر دانسته و کلیه ی صحبت های او را تایید کنید. در غیر این صورت عواقب جبران ناپذیری در انتظارتان خواهد بود.
در انتها یک دقیقه سکوت………

پول

دی ۲۷م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۸ دیدگاه »

امروز با دوستم حرف می زدم. می گفت که ما اگه برگردیم ایران نمی تونیم خونه بخریم. گفتم حالا یه کارش می کنیم. گفت چی کار. گفتم حالا بعدا فکرشو می کنم. گفت نه نمیشه. گفتم خوب تو برنگرد. گفت بنده خدا، بری ایران با اون قیمتا نمی تونی. گفتم واسه من پول مهم نیست. مهم اینه که احساس خوبی داشته باشم. بعد اون قسمت شعری که گذاشتم تو بلاگم رو که می گه این خانه قشنگ است ولی خانه ی من نیست رو خوندم. من دوست دارم نسبت به خاکی که روش راه می رم احساس مالکیت کنم. الان دارم به آهنگ “گل گلدون من” گوش می دم. آخه آدم می تونه خودشو از زمزمه کردن این آهنگای قشنگ توی پاییز روی خیابونای کرج و تهران که توشون کلی خاطره داره محروم کنه. یادم میاد از دانشگاه که بر می گشتم. با مترو تا کرج نمی رفتم. ایستگاه صادقیه که می رسیدم، میومدم بیرون. معمولا عصرا میومدم خونه. می رفتم سوار ماکروس های آزادی می شدم. تنهای تنها بودم. پول نداشتم. ولی لذت می بردم از زندگیم. فکر کنین آدم سوار ماکروس احساس خوبی داشته باشه. بعد واسه اینکه عیشمو تکمیل کنم به راننده می گفتم به جای آخر اتوبان منو تو مهرویلا پیاده کنه. بعد تا خونه پیاده میومدم. دستمو می کردم تو جیبم و باد که تو صورتم می زد حس می کردم صاحب دنیام. به همه چی با دقت نگاه می کردم. آروم آروم میومدم خونه و آهنگ “دیگه عاشق شدن فایده نداره” ی کوروس سرهنگ زاده رو زمزمه می کردم و یه حس نوستالژی باحالی بهم دست می داد. من کلا فتیشه نوستالژی دارم. بعد که می رسیدم خونه چای حاضر بود. کار هایی که تو روز کرده بودم رو واسه مامانم تعریف می کردم. بعد ماشینو بر می داشتم و می رفتم بیرون یه چرخ می زدم.یادمه وقتی از سینما سپیده تا میدون انقلابو پیاده می اومدم از اینکه از جلوی دانشگاه تهران رد می شدم حس خوبی داشتم. یادمه با اینکه اصلا تو دانشگاه تهران درس نخونده بودم ولی به اونجا افتخار می کردم. پول نداشتم حتی یه قرون چون اصلا سر کار نمی رفتم. ولی از زندگیم لذت می بردم. برای اینه که می گم همه چیز پول نیست. الان که حقوق می گیرم یه صدم اون موقع هم احساس خوبی ندارم.

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

دی ۲۵م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۵ دیدگاه »

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

آن دختـــــــــــر چشم آبی گیسوی طلایی
طناز سیه چشــــــــــم چو معشوقه من نیست

آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست

در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی است که در ساحل دریای عدن نیست

در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست

آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست

آوارگی وخانه به دوشی چه بلاییست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست.

هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست.

پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست.

هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست

این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

دکتر خسرو فرشید ورد
منبع:
http://shereparsi.blogsky.com/1387/06/31/post-91/

پدیده ای به نام علی دایی

دی ۲۵م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۲ دیدگاه »

اینکه من حالم ازش به هم می خوره که توش شکی نیست. چون دوباره برگشته به فوتبال خیلی دوس دارم نظرمو اینجا یاد داشت کنم. علی دایی یکی از آشغال ترین آدمای روی زمینه. علی دایی یه پارازیته. دایی یه آدم بی استعداده که فقط با پارتی بازی تا اینجا اومده. از اون دانشگاه رفتنش رو با سهمیه رفته، که الان هی می گن شریف شریف، تا تیم ملی. علی دایی در زمان بازیگری اوج بی استعدادیشو نشون داد. تنها نکته ی مثبتش قد درازش بود. در دوره ی مربیگری هم کلیه ی شکست هایی رو که می شد متحمل شد. ایران تنها کشوریه که هر کی توش شکست بخوره برندست. نمونش همین داییه. که الان برگشته به پرسپولیس. همه می دونن که پرسپولیس دست کیه. منظور اینه که اگه باشگاه ها خصوصی بودن، چون پای منافعشون در میون بود هیچ وقت یه مربی ورشکسته رو استخدام نمی کردن. ولی خوب پرسپولیس دولتیه و هیچکس واسش مهم نیست که سر این پولا چی میاد. من ندید پیش بینی می کنم که دایی یه گند اساسی تو پرسپولیس بزنه. البته با توجه به بازی رفت استقلال و پرسپولیس باید خیلی محافظه کارانه پیش بینی کرد و کلی پارامتر دیگه رو هم باید در نظر گرفت. ولی خوب من پیش بینی می کنم که اگه همه چی طبق موازین پیش بره پرسپولیس سقوط محسوسی رو تجربه خواهد کرد.
پی نوشت: سوژه خندمون فراهم شد. دیگه مواقع بی کاری می تونم مصاحبه هاشو ببینم.

پینگ پنگ

دی ۲۴م, ۱۳۸۸ توسط Pooya دسته : دسته بندی یک | ۵ دیدگاه »

دو تا از بچه های آزمایشگاهمون که یکی چینیه و یکی ویتنامی گفتن بریم پینگ پنگ بازی کنیم. منم آخرین بار دوران راهنمایی درست حسابی پینگ پنگ بازی می کردم. خلاصه رفتم و به جفتشون باختم. ولی کم کم شروع کردم به تحلیل بازی اینا. چینیه لامذهب خیل سریع بود. اینا اسکلنا ولی واقعا به قول شفیع سرعت تو خونشونه. خلاصه، یکی دیگه هم اومد و بد باخت از چینیه. گفت باید یه جوری تکنیکای اینو یاد بگیرم. گفتم این چینیه که تکنیک نداره فقط سریعه. باید سرعتشو بیاری پایین. کم کم رو مخ جفتشون کار کردم. رفتم رو اعصابشون. چینیه رو بردم. بعد هم ویتنامیه رو. سطح بازیم پایین بود ولی با اسکل کردنشون بردم. خودم که حال کردم. من به عنوان نماینده ی شما با یکم فکر کردن اینا رو بردم. خلاصه اینکه ما ایرانیا عادت داریم از فکرمون استفاده کنیم ولی شرقیا اسکل تر از این حرفان. خلاصه که حیف، ما الان در چه سطحی هستیم و اونا در چه سطح. لااقل ورزش ما باید جایگاه بهتری داشته باشه.